عروسی ۱
شب عروسيام
بود كه خبر شهادت همرزمش حميد گلستانه را آوردند. خانه ما نزديك خانه آنها
بود. ابراهيم و حميد آن قدر صميمي بودند كه همديگر را داداشي، صدا
ميكردند.
ابراهيم خيلي ناراحت شد و گفت: « عروسي رو عقب بندازيد! ».
مراسم عروسي بدون سر و صدا و با صلوات برگزار شد. ابراهيم ميگفت: « داداشي، بدون ما به ميهماني رفتي؟ ».
دو سال بعد، درست يك شب قبل از عروسي خواهر شهید گلستانه، ابراهيم (شادکام)شهید شد. خانواده شهيد گلستانه به همه گفته بودند: « چون دوست فرزندمان شهید شده به احترام او هيچ سر و صدايي نبايد باشد! ».
خواهرشهید شادکام- ساروزن
......................................................................................
عروسی ۲
پيغام فرستاده بود: « مادر، وسايل عروسي رو آماده كن، اين سري كه بييام مرخصي عروسي ميگيريم! دوستانم رو هم دعوت كردهام با هم ميياييم! ».
اولين تجربه زندگيام بود.
با ذوق و شوق پارچه دادم ورامين برايش كت و شلوار دوختند.
وسايل ديگر را هم آماده كردم. حتي گوسفند هم برايش خريدم.
در تهيه و تدارك بقيه کارها بوديم كه خبرشهادتش را آوردند
مادر شهید کاشی(نوده گرمسار)

عروسی ۳
نه ماهه بودم كه بابام شهيد شد. به همين خاطر هيچ خاطرهاي از بابا ندارم. هميشه آرزو داشتم كه بابام را ميديدم. وقتي كه نامزد كردم شبي خواب ديدم در خانه ما مراسم مفصلي گرفتهايم. من هم لباس عروس پوشيده بودم. ناگهان در باز شد، بابام آمد. بسيار خوشحال بود. به من ميخنديد. هيچ كس او را نميديد. فقط من بودم كه او را ميديدم و او هم من را ميديد. تمام فكر و ذكرش من بودم. ديگر مراسم را فراموش كرده بودم. ميگفتم: « خدايا، بابام آمده! بابام آمده! ».از خواب بيدار شدم.
سمیه دختر شهید مهدی فولادی محمد آباد گرمسار

. عروسی ۴ براي عروسياش كت و شلوار خريد. شب عروسي ديديم لباس سپاه پوشيده. تعجب كرديم. پيش خودمان گفتيم: « آخه اين پسر فرق بين عروسي و غير عروسي رو نميدونه! » با ترس و لرز بهش گفتم: « مادرجان، چرا كت و شلوار تو نپوشيدي؟ كي ميخواي بپوشي؟گفت: « همين لباس چه شه؟ اوني كه من رو قبول كرده با همين لباس بودم! مگه با همين لباس نميشه عروسي كرد! <.
مادر شهيد اسماعیل نیک صفت گرمسار

عروسی ۵
بعد از صبحانه گفت: می خوام برم خواستگاري دختر دائي!خودش رفت با زن دائيش صحبت کرد. همان روز قول گرفت. آن زمان ما تلفن نداشتيم. به عمويش تلفن زد و به ما اطلاع دادند. وقتي به سمنان رسيديم خودش با زن دائي و بچههايش مقدمات کار را براي مجلس عقد آماده کرده بودند. روز نيمه شعبان بود. همان شب عقد و عروسي انجام شد. فردا صبح به همراه عروسم به خانه برگشتيم. چهل و پنج روز که ماند ساکش را برداشت و خداحافظي کرد. بيست و نهم ماه رمضان بود. سه چهار روز بعد خبر شهادتش را به ما دادند.
پدر شهید سعید رضا محمد زاده - ماشینخونه ارادان گرمسار

عروسی ۶
مصطفي، بلند شو ديگه منتظرن! .خيلي آرام لباسها را پوشيد: ـ خوبه لباسهام؟
ـ آره، خوبه! اون جا كه رسيديم دخترخانم چاي ميياره، اگه قبول كردي به من اشاره كن! ـ باشه بابا! وقتي شما ميگيد خوبه، ديگه خوبه!ـ ولي بايد خودت ببيني!همه چيز براي خواستگاري آماده بود. هر دو خانواده آماده بوديم. اطاق كوچك خانواده عروس با سليقه تمام چيده شده بود. چند دقيقهاي به حال و احوال و تعارف گذشت. عروس آينده، سيني چاي را آورد. مصطفي سرش پايين بود. چاي را گرفت. زير چشمي نظرش را پرسيدم. با اشاره جواب داد: خوبه، انشاءالله خوبه! صحبتكرديم و قرار گذاشتيم. در راه كه ميرفتيم گفتم: تو كه همسر آيندهات رو نديدي چطور پسنديدي؟ او جواب داد: « همين كه شما قبول كردين خوبه
خواهر شهيد مصطفی نظری - گرمسار

گرد اوری کیانوش