تبليغاتX
مظلومانه - پس از عاشوراء (کوفه)



خطبة‌ آتشين‌ حضرت زينب(س)‌ در كوفه

حال‌ در كوفه‌، زينب‌ كبري‌هست‌ ناظر به‌ حالت‌ آنها

كه‌ زنان‌ آه‌ وناله‌ مي‌كردندغرق‌ در ماتم‌ وغم‌ ودردند

نيز مردان‌ كوفيان‌، گريان‌از چنين‌ حادثه‌، همه‌ نالان‌

ناگهان‌ زينب‌ غمين‌ آمديك‌ نهيب‌ شديد، آن‌جا زد

زينب‌ آمد در آن‌ زمان‌ به‌ خروش‌گفت‌: اي‌ كوفيان‌، همه‌ خاموش‌

با چنان‌ نغمه‌اي‌ كه‌ او سر دادزنگ‌ها نيز از صدا افتاد

بعد از آن‌ رو سوي‌ خدا بنمودسينه‌ با ياد ايزدش‌ بُگشود

سپس‌ او رو به‌ سوي‌ مردم‌ كردبا دلي‌ پاك‌ وسينه‌اي‌ پر درد

گفت‌ اي‌ كوفيان‌ پر نيرنگ‌همه‌ بي‌ بهرگان‌ از فرهنگ‌

همه‌ از غيرت‌ وحميّت‌، دورپيش‌ چشمان‌ ما همه‌ منفور

همگي‌ چاپلوس‌ ومكاريدمردمي‌ خائن‌ وفسونكاريد

جز دروغ‌ وخصومت‌ وكينه‌نيست‌ در بين‌ مردم‌ كوفه‌

توشه‌اي‌ بد در آخرت‌ داريدچون‌ همه‌ مردمي‌ تبهكاريد

همه‌ پيمان‌ خويش‌، بشكستيدپاي‌ ديوار كهنه‌ بنشستيد

تا فروريخت‌ روي‌ سر، ديوارمي‌شود بسته‌ نيز راه‌ فرار

حال‌، گريان‌ شديد بهر حسين‌!بعدِ مرگش‌ كنيد شيون‌ وشين‌

دلتان‌ جملگي‌ چنان‌ سنگ‌ است‌اين‌ جنايت‌ چو لكة‌ ننگ‌ است‌

گر، گريبان‌ خويش‌، چاك‌ كنيدلكه‌ را كِي‌ توان‌، كه‌ پاك‌ كنيد

خواهم‌ از درگه‌ خداي‌ جهان‌ديده‌هاتان‌ همي‌ شود گريان


ورود اهل بيت (ع) به دارالاماره

عبيدالله زياد چون از ورود اهلبيت به كوفه آگه شد، مردم كوفه را از خاص و عام اذن عام داد لاجرم مجلس او را حاضر و بادي انجمن و آكنده شده، آنگاه امر كرد تا سر حضرت سيدالشهداء عليه السلام را حاضر مجلس كنند، پس آن سر مقدس را به نزد او گذاشتند، از ديدن آن سر مقدس سخت شاد شد و تبسم نمود، و او را قضيبي در دست بود كه بعضي آنرا چوبي گفته‌اند و جمعي تيغي رقيق دانسته‌اند، سر آن قضيب را به دندان ثناياي جناب امام حسين عليه السلام مي‌زد و مي‌گفت حسين را دندانهاي نيكو بوده. زيد بن ارقم كه از اصحاب رسول خدا صلي الله عليه و آله بوده در اين وقت پيرمردي گشته در مجلس آن ميشوم حاضر بود، چون اين بديد گفت اي پسر زياد قضيب خود را از اين لبهاي مبارك بردار سوگند به خداوندي كه جز او خداوندي نيست كه من مكرر ديدم رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم را بر اين لبها كه موضوع قضيب خود كرده‌اي بوسه مي‌زد، اين بگفت و سخت بگريست. ابن زياد (ملعون) گفت خدا چشمهاي ترا بگرياند اي دشمن خدا آيا گريه مي‌كني كه خدا به ما فتح و نصرت داده است؟ اگر نه اين بود كه پير فرتوت (سالخورده و خرف شده) گشته‌اي و عقل تو زايل شده مي‌فرمودم تا سر ترا از تن دور كنند. زيد كه چنين ديد از جا برخاست و به سوي منزل خويش بشتافت. آنگاه عيالات جناب امام حسين عليله السلام را چون اسيران روم در مجلس آن ميشوم وارد كردند.

راوي گفت كه داخل آن مجلس شد جناب زينب (ع) خواهر امام حسين (ع) متنكره و پوشيده بود پست‌ترين جامه‌هاي خود را و به كناري از قصرالاماره رفت و آنجا بنشست و كنيزكان در اطرفش درآمدند و او را احاطه كردند.

ابن زياد (لعين) گفت اين زن كه بود كه خود را كناري كشيد، كسي جوابش نداد، ديگرباره پرسيد پاسخ نشنيد، تا مرتبه سيم يكي از كنيزان گفت اين زينب دختر فاطمه دختر رسول خدا (ص) است ابن زياد لعين چون بنشيند رو به سوي او كرد و گفت حمد خدا را كه رسوا كرد شما را و كشت شما را و ظاهر گردانيد دروغ شما را جناب زينب سلام الله عليها فرمود حمد خدا را كه ما را گرامي داشت به محمد صلي الله عليه و آله پيغمبر خود و پاك و پاكيزه داشت ما را از هر رجسي و آلايشي همانا رسوا مي‌شود فاسق و دروغ مي‌گويد فاجر و ما به حمدالله از آنان نيستيم و آنها ديگرانند.

ابن زياد (ملعون) گفت چگونه ديدي كار خدا را با برادر و اهلبيت تو جناب زينب عليها السلام فرمود نديدم از خدا جز نيكي و جميل را چه آل رسول جماعتي بودند كه خداوند از براي قربت محل و رفعت مقام حكم شهادت بر ايشان نگاشته بود لاجرم به آنچه خدا از براي ايشان اختيار كرده بود اقدام كردند و به جانب مضجع خويش شتاب كردند ولكن زود باشد كه خداوند ترا و ايشان را در مقام پرسش بازدارد و ايشان با تو احتجاج و مخاصمت كنند، آنوقت ببين غلبه از براي كيست و رستگاري كراست، مادر تو بر تو بگريد اي پسر مرجانه.

ابن زياد (لعين) از شنيدن اين كلمات در خشم شد و گويا قصد اذيت يا قتل آن مكرمه كرد. عمرو بن حريث كه حاضر مجلس بود انديشة او را به قتل زينب سلام الله عليها دريافت از در اعتذار بيرون شد كه اي امير او زني است و بر گفته زنان مؤاخذه نبايد كرد، پس ابن زياد (خبيث) گفت كه خدا شفا داد دل مرا از قتل برادر طاغي تو و متمردان اهل بيت تو. جناب زينب (ع) رقت كرد و بگريست و گفت بزرگ ما را كشتي و اصل و فرع ما را قطع كردي و از ريشه بركندي اگر شفاي تو در اين بود پس شفا يافتي، ابن زياد (لعين) گفت اين زن سجاعه است يعني سخن به سجع و قافيه مي‌گويد: و قسم به جان خودم كه پدرش نيز سجاع و شاعر بود. جناب زينب سلام الله عليها جواب فرمود كه مرا حالت و فرصت سجع نيست.

و به روايت ابن نما فرمود كه من عجب دارم از كسي كه شفاي او بكشتن ائمه خود حاصل مي‌شود و حال آنكه مي داند كه در آن جهان از وي انتقام خواهند كشيد.

اين وقت آن ملعون به جانب سيد سجاد عليه السلام نگريست و پرسيد اين جوان كيست؟ گفتند: علي فرزند حسين است، ابن زياد (لعين) گفت مگر علي بن الحسين نبود كه خداوند او را كشت، حضرت فرمود كه مرا برادري بود كه او نيز علي بن الحسين نام داشت لشكريان او را كشتند، ابن زياد (لعين) گفت بلكه خدا او را كشت، حضرت فرمود اَللهُ يَتَوفيّ الاَنْفُسَ حينَ مَوْتِها خدا مي‌ميراند نفوس را گاهي كه مرگ ايشان فرا رسيده، ابن زياد (ملعون) در غضب شد و گفت ترا آن جرأتست كه جواب به من دهي و حرف مرا رد كني بيائيد او را ببريد و گردن زنيد.

جناب زينب سلام الله عليها كه فرمان قتل آن حضرت را شنيد سراسيمه و آشفته به آن جناب چسبيد و فرمود اي پسر زياد كافي است ترا اين همه خون از ما ريختي دست به گردن حضرت سجاد عليه السلام در آورد و فرمود به خدا قسم كه از وي جدا نشوم اگر مي‌خواهي او را بكشي مرا نيز با او بكش.

ابن زياد (ملعون) ساعتي به حضرت زينب و امام زين العابدين عليهماالسلام نظر كرد و گفت: عجبست از علاقة‌ رحم و پيوندي خويشاوندي به خدا سوگند كه من چنان يافتم كه زينب از روي واقع مي‌گويد و دوست دارد كه با او كشته شود، دست از علي بازداريد كه او را همان مرضش كافي است.

و به روايت سيد بن طاوس حضرت سجاد عليه السلام فرمود كه اي عمه خاموش باش تا من را جواب گويم. و به ابن زياد فرمود كه مرا بكشتن مي‌ترساني مگر نمي‌داني كشته شدن عادت ما است و شهادت كرامت و بزرگواري ما است.

نقش شده كه رباب دختر امرء القيس كه زوجه امام حسين عليه السلام بود در مجلس ابن زياد سر مطهر را بگرفت و در برگرفت و بر آن سر بوسه داد و آغاز ندبه كرد و گفت:

 

اًقصَدتْهُ اَسِنَّهُ الاَدْعِياءِ
لاسَقَي الله جانِبَيْ كَرْبَلاء

 

و احُسَيْنا فَلا نَسيتُ حُسَيْناً
غادَرُوهُ بِكَر‌ْبَلاءِ صَريعا

 

 

حاصل مضمون آنكه واحسيناه من فراموش نخواهم كرد حسين را و فراموشي نحواهم نمود كه دشمنان نيزه‌ها بر بدن او زدند كه خطا نكرد، و فراموش نخواهم نمود كه جنازه او را در كربلا روي زمين گذاشتند و دفن نكردند، و در كلمه لاشقي الله جانبي كربلاء اشاره به عطش آن حضرت را فراموش نكرد چنانچه در فصل آخر معلوم خواهد شد.

راوي گفت پس ابن زياد (ملعون) امر كرد كه حضرت علي بن الحسين (ع) را با اهلبيت بيرون بردند و در خانه‌اي كه در پهلوي مسجد جامع بود جاي دادند. جناب زينب (س) فرمود كه به ديدن ما نيايد زني مگر كنيزان و مماليك چه ايشان اسيرانند و ما نيز اسيرانيم. قُلْتُ وَ يُنناسِبُ في هذَا الْمَقامِ اَنْ اَذْكُرَ شِعْرَاَبي قَيْسِ بْنِ الاسْلَتِ الاَوْسي:

وَ تَعْتَلُّ عَنْ اِتْيا نِهِنَّ فَتُعْذَرُ
وَلِكنَّها مِنْهُنَّ تَحْيي وَ تَخفْرُ

 

وَ يُكرِمُها جاراتُها فَيَزُرْتَها
وَ لَيْس لَها اَنْ تَسْتَهينَ بِجبارَهٍ

پس امر كرد ابن زياد (ملعون) كه سر مطهر را در كوچه‌هاي كوفه بگردانند.

 

برگرفته از کتاب منتهی الامال

در بيان فرستادن سرهای شهداء به سوی كوفه
عمر بن سعد چون از كار شهادت امام حسين عليه السلام پرداخت نخستين سر مبارك آن حضرت را به خولي (به فتح خاء و سكون واو و آخره ياء) بن يزيد و حميد بن مسلم سپرد و در همان روز عاشورا ايشان را به نزد عبيدالله بن زياد روانه كرد خولي آن سر مطهر را برداشت و به تعجيل تمام شب خود را به كوفه رسانيد، و چون شب بود و ملاقات ابن زياد ممكن نمي‌گشت لاجرم به خانه رفت.
طبري و شيخ ابن نما روايت كرده‌اند از نوار زوجه خولي كه گفت آن ملعون سر آن حضرت را در خانه آورد و در زير اجّانه جاي بداد و روي به رختخواب نهاد. من از او پرسيدم چه خبر داري بگو، گفت مداخل يك دهر پيدا كردم سر حسين را آوردم، گفتم واي بر تو مردمان طلا و نقره مي‌آورند تو سر حسين فرزند پيغمبر را، به خدا قسم كه سر من و تو در يك بالين جمع نخواهد شد. اين بگفتم و از رختخواب بيرون جستم و رفتم در نزد آن اجّانه كه سر مطهر در زير آن بود نشستم، پس سوگند با خدا كه پيوسته مي‌ديدم نوري مثل عمود از آنجا تا به آسمان سر كشيده، و مرغان سفيد همي ديدم كه در اطراف آن سر طيران مي‌كردند تا آنكه صبح شد و آن سر مطهر را خولي به نزد ابن زياد برد. مؤلف گويد: كه ارباب مقاتل معتبره از حال اهلبيت امام حسين عليه السلام در شام عاشورا نقل چيزي نكرده‌اند و بيان نشده كه چه حالي داشتند كه چه بر آنها گذشته تا ما در اين كتاب نقل كنيم، بلي بعض شعراء در اين مقام اشعاري گفته‌اند كه ذكر بعضش مناسب است. صاحب معراج المحبه گفته:

نگون چون رايت عباس گرديد
چه خود را ديد بي‌سالار و صاحب
بنات العش را جمع‌آوري كرد
غم قتل پدر بودش پرستار
درون خيمه سوزيده ز اخگر
قيامت بر شفيعان دست امت
كه زهرا بود در جنت مكدر
كه از تصوير آن عقل است حيران
زبان صد چو من ببريده و لال
بود دور از ادب گفت و شنودش
(گوينده نير تبريزي است)

 

چه از ميدان گردون چتر خورشيد
بتول دومين ام المصائب
بر ايتام برادر مادري كرد
شفابخش مريضان شاه بيمار
شدندي داغداران پيمبر
بپا شد از جفا و جور امت
شبي بگذشت بر آل پيمبر
شبي بگذشت بر ختم رسولان
ز جمال و حكايتهاي جمال
ز انگشت و ز انگشتر كه بودش

ديگري گفته از زبان جناب زينب سلام الله عليها :
 
اگر صبح قيامت را شبي هست آنشب ست امشب
طبيب از من ملول و جان ز حسرت بر لبست امشب
برادرجان يك سر بر كن از خواب و تماشا كن
كه زينب بي تو چون در ذكر يا ربست امشب
جهان پر انقلاب و من غريب اين دشت پر وحشت
تو در خواب خوش و بيمار در تاب و تبست امشب
سرت مهمان خولي و تنت با ساربان همدم
مرا با هر دو اندر دل هزاران مطلب است امشب
صبا از من به زهرا گو بيا شام غريبان بين
كه گريان ديدة دشمن به حال زينب است امشب
و محتشم عليه الرحمه گفته:

ما را به صد هزار بلا مبتلا ببين
مردانشان شهيد و زنان در عزا ببين

 

كاي بانوي بهشت بيا حال ما بين
بنگر به حال زار جوانان هاشمي

بالجمله چون عمر سعد (ملعون) سر امام عليه السلام را با خولي( لعين) سپرد امر كرد تا ديگر سرها را كه هفتاد و دو تن به شمار مي‌رفت از خاك و خون تنظيف كردند و به همراهي شمر (ملعون) بن ذي الجوشن و قيس (لعين) بن اشعث و عمرو (ملعون) بن الحجاج براي ابن زياد (ملعون) فرستاد و به قولي سرها را در ميان قبايل كنده و هوازن و بني تميم و بني اسد و مردم مذحج و ساير قبايل پخش كرد تا به نزد ابن زياد برند و به سوي او تقرب جويند. و خود آن ملعون بقيه آن روز را ببود و شب را نيز بغنود و روز يازدهم را تا وقت زوال در كربلا اقامت كرد و بر كشتگان سپاه خويش نماز گذاشت و همگي را به خاك سپرد و چون روز از نيمه بگذشت عمر بن سعد (ملعون) امر كرد كه دختران پيغمبر صلي الله عليه و آله را مشكفات الوجوه بر شتران بي‌وطا سوار كردند و سيد سجاد عليه السلام را غل جامعه بر گردن نهادند. ايشان را چون اسيران ترك و روم روان داشتند چون ايشان را به قتلگاه عبور دادند زنها را كه نظر بر جسد مبارك امام حسين عليه السلام و كشتگان افتاد لطمه بر صورت زدند و صدا را به صيحه و ندبه برداشتند. صاحب معراج المحبه گفته:

بهم پيوست نيسان و حزيران
يكي شد موكنان بر سوگ دلبند
يكي داغ علي را تازه مي‌كرد
بپا گرديد غوغاي قيامت
بنور ديدة ساقي كوثر
به جان خلد نار دوزخي زد
سيه شد روزگار آل عصمت
شنيدن كي بود مانند ديدن

 

چه بر مقتل رسيدن آن اسيران
يكي مويه كنان گشتي به فرزند
يكي از خون به صورت غازه مي‌كرد
به سوگ گلرخان سروقامت
نظر افكند چون دخت پيمبر
بناگه ناله هذا اخي زد
ز نيرنگ سپهر نيل صورت
ترا طاقت نباشد از شنيدن

ديگري گفته:

خود برافكندند از پشت شتر
شور محشر در جهان انداختند
از جگر هجران كشيده بلبلي
خاست محشر از قرآن مهر و ماه
آن همايون بانوي خورشيد مهد
زخم خواره در ميانه ناپديد
بود جاي تير و شمشير و سنان

 

مه جبينان چون گسسته عقد در
حلقها از بهر ماتم ساختند
گشت نالان بر سر هر نوگلي
زينب آمد بر سر بالين شاه
تا نظر برد اندر آن پيكر بجهد
ديد پيدا زخمهاي بيعديد
هر چه جستي موبمو از وي نشان

شيخ ابن قولويه قمي به سند معتبر از حضرت سجاد عليه السلام روايت كرده كه به رائده فرمود همانا چون روز عاشورا رسيد، رسيد به ما آنچه رسيد از دواهي و مصيبات عظيمه و كشته گرديد پدرم و كساني كه با او بودند از اولاد و برادران و ساير اهلبيت او، پس حرم محترم و زنان مكرمه آن حضرت را بر جهاز شتران سوار كردند براي رفتن به جانب كوفه پس نظر كردم به سوي پدر و ساير اهلبيت او كه در خاك و خون آغشته گشته و بدنهاي آنها طاهر بر روي زمين است و كسي متوجه دفن ايشان نشد و سخت بر من گران آمد و سينه من تنگي گرفت و حالتي مرا عارض شد كه همي خواست جان از بدن من پرواز كند. عمه‌ام زينب كبري سلام الله عليها چون مرا بدين حال ديد پرسيد كه اين چه حالتست كه در تو مي‌بينم اي يادگار پدر و مادر و برادران من، مي‌نگرم ترا كه مي‌خواهي جان تسليم كني، گفتم اي عمه چگونه جزع و اضطر اب نكنم و حال آنكه مي‌بينم سيد وآقاي خود و برادران و عموها و عموزادگان و اهل و عيشرت خود را كه آغشته به خون در اين بيابان افتاده و تن ايشان  بي‌كفن است و هيچكس بر دفن ايشان نمي‌پردازد و بشري متوجه ايشان نمي گردد و گويا ايشان را از مسلمانان نمي‌دانند.
عمه‌ام گفت: « از آنچه مي‌بيني دلگران مباش و جزع مكن به خدا قسم كه اين عهدي بود از رسول خدا صلي الله عليه و آله به سوي جد و پدر و عم تو و رسول خدا صلي الله عليه و آله مصائب هر يك را به ايشان خبر داده به تحقيق كه حق تعالي در اين امت پيمان گرفته از جماعتي كه فراعنه ارض ايشان را نمي‌شناسند لكن در نزد اهل آسمانها معروفند كه ايشان اين اعضاي متفرقه و اجساد در خون طپيده را دفن كنند.
وَ ينصِبُونَ لِهذا اللطَّف عَلَما لقبرِ اَبيكَ سَيّدِ الشّهداء (ع) لايُدْرَسُ اَثَرُهُ ولا يَعْفُو رَسْمُهُ عَلي كرُوُرِ الليالي والايّام.
و در ارض بر قبر پدرت سيدالشهداء عليه السلام علامتي نصب كردند كه اثر آن هرگز برطرف نشود و به مرور ايام و ليالي محو و مطموس نگردد يعني مردم از اطراف و اكناف به زيارت قبر مطهرش بيايند و او را زيارت نمايند، و هر چند كه سلاطين كفره و اعوان ظلمه در محو آثار آن سعي و كوشش نمايند ظهورش زياده گردد و رفعت و علوش بالاتر خواهد گرفت.»
بقيه اين حديث شريف از جاي ديگر گرفته شود، بنابر اختصار است.
و بعضي عبارات سيد ابن طاوس را در باب آتش زدن خيمه‌ها و آمدن اهلبيت عليهم السلام به قتلگاه كه در روز عاشورا نقل كرده، در روز يازدهم نقل كرده‌اند مناسبست ذكر آن، نيز چون ابن سعد (ملعون) خواست زنها را حركت دهد به جانب كوفه امر كرد آنها را از خيمه بيرون كنند و خيام محترمه را آتش زنند پس آتش در خيمه‌هاي اهل بيت زدند شعله آتش بالا گرفت فرزند پيغمبر (ص) دهشت زده با سر و پاي برهنه از خيمه‌ها بيرون دويدند و لشكر را قسم دادند كه ما را به مصرع حسين عليه السلام گذر دهيد پس به جانب قتلگاه روان گشتند، چون نگاه ايشان به اجساد طاهره شهداء افتاد صيحه و شيون كشيدند و سر و روي را با مشت و سيلي بخستند.
و چه نيكو سروده محتشم عليه الرحمه در اين مقام:

شور نشو واهمه را درگما فتاد
بر زخمهاي كاري تير و كمان فتاد
بر پيكر شريف امام زمان فتاد
سرزد چنانكه آتش او در جهان فتاد
رو در مدينه كرد كه يا ايها الرسول
وين صيد دست و پا زده در خون حسين تست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسين تست
كز خون او زمين شده جيحون حسين تست
خرگاه زين جهان زده بيرون حسين تست
مرغ هوا و ماهي دريا كباب كرد
ما را غريب و بيكس و بي‌آشنا ببين
در ورطه عقوبت اهل جفا ببين
سرهاي سروان همه در نيزه‌ها ببين
غلطان به خاك معركه كربلا ببين

 

بر حربگاه چون ره آنكاروان فتاد
هر چند بر تن شهدا چشم كار كرد
ناگاه چشم دختر زهرا در آن ميان
بي‌اختيار نعره هذا حسين از او
پس بازبان پرگله آن بضعه رسول
اين كشته فتاده به هامون حسين تست
اين ماهي فتاده به درياي خون كه هست
اين خشك لب فتاده و ممنوع از فرات
اين شاه كم سپاه كه با خيل اشگ و آه
پس روي در بقيع و به زهرا خطاب كرد
كاي مونس شكسته دلان حال ما ببين
اولاد خويش را كه شفيعان محشرند
تنهاي كشتگان همه در خاك و خون نگر
آن تن كه بود پرورشش در كنار تو

و ديگري گفته:

از دل كشيد ناله به صد درد سوزناك
احوال ما ببين و سپس خواب ناز كن
بر كشتگان بي‌كفن خود نماز كن
دستي به دستگيري ايشان دراز كن
ما را سوار بر شتر بي‌جهاز كن
بار دگر روانه به سوي حجاز كن

 

زينب چو ديد پيكر آنشه به روي خاك
كاي خفته خوش ببستر خون ديده باز كن
اي وارث سرير امامت به پاي خيز
طفلان خود به ورطة بحر بلانگر
برخيز صبح شام شد اي مير كاروان
يا دست ما بگير و از اين دشت پرهراس

راوي گفت به خدا سوگند فراموش نمي كنيم زينب دختر علي عليهماالسلام را كه بر برادر خويش ندبه مي‌كرد و با صوتي حزين و قلبي كئيب ندا برداشت كه:
يا مُحمَداه اين حسين تست كه قتيل اولاد زنا گشته و جسدش بر روي خاك افتاده و باد صبا بر او خاك و غبار مي‌پاشد، واَحزنا و اَكرباه امروز روزي را كه ماند كه جدم رسول خدا صلي الله عليه و آله وفات كرد. اي اصحاب مُحَمَّد صلي الله عليه و آله اينك ذريه پيغمبر شما را مي‌برند مانند اسيران. و موافق روايت ديگر مي‌فرمايد:
يا مُحَمَّداه اين حسين تست كه سرش را از قفا بريده‌اند، و عمامه و رداء او را ربوده‌اند. پدرم فداي آن كسي كه سراپرده‌اش را از هم بگسيختند، پدرم فداي آن كسي كه لشكرش را در روز دوشنبه منهوب كردند، پدرم فداي آن كسي كه با غصه و غم از دنيا برفت، پدرم فداي آن كسي كه با لب تشنه شهيد شد، پدرم فداي آن كسي كه ريشش خون آلوده است و خون از او مي‌چكد، پدرم فداي آن كسي كه جدش محمد مصطفي (ص) است، پدرم فداي آن مسافري كه به سفري نرفت كه اميد برگشتش باشد، و مجروحي نيست كه جراحتش دوا پذيرد.
و بالجمله جناب زينب سلام الله عليها از اين نحو كلمات از براي برادر ندبه كرد تا آنكه دوست و دشمن از ناله او بناليدند، و سكينه جسد پاره پاره پدر را در بر كشيد و بعويل و ناله كه دل سنگ خاره را پاره مي‌كرد مي‌ناليد و مي‌گريست.


ترا سر رفت و ما را افسر از سر
اسير و دستگير كوفيان بين

 


همي گفت اي شه با شوكت و فر
دمي برخيز و حال كودكان بين

و روايت شده كه آن مخدره جسد پدر را رها نمي‌كرد تا آنكه جماعتي از اعراب جمع شدند و او را از جسد پدر باز گرفتند.
و در مصباح كفعمي است كه سكينه گفت چون پدرم كشته شد آن بدن نازنين را در آغوش گرفتم حال اغما و بيهوشي براي من روي داد در آنحال شنيدم پدرم مي‌فرمود:

اِذْ سَمِعْتُمْ بِغَريبٍ اَوْ شَهيدٍ فَانْذُبوني

 

شيعَتي ما اِنْ شَرِبْتُمْ ماء عَذْبِ فَاذْكُروني

پس اهلبيت را از قتلگاه دور كردند پس آنها را بر شتران برهنه به تفصيلي كه گذشت سوار كردند و به جانب كوفه روان داشتند.
 
برگرفته از کتاب منتهی الامال ، مولف حاج شیخ عبّاس قمی

مردم‏ شناسى كوفه

مقدمه
شايد بتوان گفت واقعه عظيم و دردناك عاشورا موضوعى است كه طى قرون متمادى بيشترين سهم تاليف در ميان شيعه و بلكه در ميان مسلمانان را از آن خود كرده است.
اما در اين ميان، بخش ناچيزى از اين آثار و تاليفات به بررسى اوضاع اجتماعى دنياى اسلام در زمان واقعه عموما، و شهر كوفه خصوصا، پرداخته است. در حالى كه اين بررسى مى‏تواند به شناخت‏بيشتر علل و انگيزه‏هاى قيام امام حسين‏عليه‏السلام و نيز دلايل عدم موفقيت ظاهرى آن كمك شايانى نمايد.
نوشته حاضر تلاش ناچيزى است در جهت مردم‏شناسى كوفه كه طى سه گفتار به بررسى جمعيت كوفه و شرايط حاكم بر آن، نظام اداره جامعه كوفه و نظام اقتصادى حاكم بر كوفه در زمان شروع نهضت امام حسين‏عليه‏السلام و قبل از آن پرداخته و در هر مورد سعى نموده است كه به مقدار تاثير مساله مورد بحث در نهضت و پيشبرد و يا متوقف كردن آن اشاره‏اى بكند.
به آن اميد كه مقبول درگاه ملكوتى آن شهيد بزرگوار گردد.

 

گفتار اول: جمعيت كوفه و شرايط حاكم بر آن

1 - جمعيت كوفه در زمان نهضت
بنيان شهر كوفه در سال هفده هجرى به وسيله خليفه دوم و به دست‏سعدبن ابى‏وقاص، به منظور برپايى يك معسكر و پادگان نظامى براى پيگيرى هر چه بيشتر فتوحات اسلامى در داخل كشور ايران پى‏ريزى شد. (1) عمر دستور داده بود كه مسجد اين شهر داراى چنان مساحتى باشد كه تمام جمعيت جنگجو و مقاتل را در خود جاى دهد و مسجدى كه طبق اين دستور پى‏ريزى شد، گنجايش چهل‏هزار نفر جمعيت را دارا بود. (2)
بنابراين مى‏توانيم چنين نتيجه‏گيرى كنيم كه كوفه در آغاز تاسيس، حدود چهل هزار سرباز داشته است كه با توجه به اين كه بسيارى از اين سربازان، زن و فرزند خود را نيز همراه داشته‏اند، مى‏توانيم به جمعيتى در حدود صدهزار نفر در زمان تاسيس، دست پيدا كنيم كه رقم معقولى به نظر مى‏رسد.
طبرى به هنگام بيان حوادث سال بيست‏ودو هجرى پس از نقل عبارتى از عمر كه در آن از عدد صد هزار (ماة الف) بدون ذكر معدود ياد كرده است مى‏نويسد:
«واختطت الكوفة حين اختطت على ماة الف مقاتل‏»؛ (3) شهر كوفه در آغاز تاسيس براى گنجايش صدهزار جنگجو پى‏ريزى شد.
اگر اين نتيجه‏گيرى را بپذيريم بايد جمعيت كوفه را در آن زمان رقمى بيش از دويست‏هزار نفر بدانيم كه اين علاوه بر دور از ذهن بودن، با وسعت مسجد در آن زمان نيز ناسازگار است.
پس صحيحتر آن است كه معدود «صد هزار» در كلام عمر را «نفر» فرض نماييم نه مقاتل و جنگجو، تا با واقعيت تاريخى منطبق گردد.
كوفه پس از تاسيس به علت آب و هواى خوش و نزديكى به فرات و قرب به ايران و وضعيت اقتصادى نيكويى كه از راه غنايم و خراج سرزمينهاى فتح شده كسب نموده بود، پذيراى سيل مهاجرت اقوام و گروههاى مختلف از سرتاسر مملكت وسيع اسلامى آن روز گرديد. اين مهاجرتها به خصوص در سال سى‏وشش هجرى كه حضرت على‏عليه‏السلام اين شهر را پايتخت كشور اسلامى قرار دادند شدت بيشترى به خود گرفت‏به گونه‏اى كه تنها تعداد سپاهيان كوفى آن حضرت‏عليه‏السلام را در جنگ صفين (سال‏37 هجرى) بالغ بر 65 هزار نفر ذكر كرده‏اند (4) كه با احتساب خانواده آنان و نيز افرادى كه در جنگ شركت نكرده‏اند، به‏راحتى مى‏توان به رقم 150 هزار نفر دست‏يافت. تازه اين در حالى است كه گزارش «مسعودى‏» را در مورد شمار لشكريان حضرت در آن جنگ صفين مبنى بر سپاه 90 هزار نفر يا 120 هزار نفرى ناديده گرفته‏ايم. (5)
بعد از صلح امام حسن‏عليه‏السلام در سال 40 هجرى، بعضى از ياران امام‏عليه‏السلام به عنوان اعتراض به اين عمل سخن از وجود سپاه 100 هزارنفرى اهل كوفه به ميان مى‏آورند. (6)
از سال 50 هجرى كه «زيادبن ابيه‏» از طرف معاويه عهده‏دار امارت كوفه شد، با توجه به فراوانى شيعيان على‏عليه‏السلام در كوفه دست‏به انتقال عظيم نيروى انسانى از كوفه به شام و خراسان و نقاط ديگر زد، گفته شده است كه او تنها 50 هزار نفر را به خراسان منتقل نمود. (7)
در اين موقع جمعيت كوفه به 140 هزار نفر تقليل پيدا كرد كه شامل 60 هزار جنگجو و 80 هزار نفر خانواده‏هاى آنان مى‏شد، (8) به گونه‏اى كه «زياد» هنگامى كه اقدام به گسترش مسجد كوفه نمود، آن را به اندازه گنجايش 60 هزار نفر وسعت داد. (9)
در سال 60 هجرى و بعد از مرگ معاويه، بعضى از كوفيان با نوشتن نامه به امام حسين‏عليه‏السلام سخن از سپاه صد هزار نفرى آماده به خدمت‏به ميان آوردند (10) كه اين سخن گرچه نسبت‏به آمادگى كوفيان اغراق‏آميز است اما مى‏تواند تعداد جمعيت كوفه در زمان نهضت امام حسين‏عليه‏السلام را نشان دهد.

نتايجى كه مى ‏توان از مطالب فوق در نهضت امام حسين‏ عليه‏ السلام گرفت‏ به قرار زير است:

1) ذكر رقم 12 هزار نامه خطاب به امام حسين‏عليه‏السلام (11) گرچه بسيار بزرگ مى‏نمايد، اما نسبت آن به جمعيت كوفه از نصف كمتر است، هر چند بپذيريم كه بعضى از اين نامه‏ها از سوى چند نفر و يا گروههايى نگاشته شده باشد. بنابراين امام حسين‏عليه‏السلام، بدان اكتفا نكرده و براى كسب آگاهى بيشتر مسلم را به كوفه گسيل مى‏فرمايد.
2) تعداد بيعت‏كنندگان با مسلم را از 12 هزار تا 40 هزار نفر نوشته‏اند (12) اما در حديثى منسوب به امام باقرعليه‏السلام از تعداد 20 هزار بيعت‏كننده ياد شده است. (13)
اگر اين رقم را بپذيريم، به تعدادى حدود يك پنجم مقاتلين كوفه دست مى‏يابيم كه شايد بتوانيم با اين نتيجه‏گيرى به توجيهى براى عدم اقدام جدى از سوى مسلم برسيم.
البته پرواضح است كه در صورت اقدام جدى مسلم و تشكيل حكومت، بسيارى از عناصر بى‏طرف و حتى مخالف، نيز به اين حكومت نوپا مى‏پيوستند.
3) به نظر مى‏رسد رقم 30 هزار نفرى لشكر عمربن سعد كه در روايتى از امام صادق‏عليه‏السلام به آن اشاره شده است (14) بخصوص با توجه به نفير عام ابن زياد، رقمى معقول است؛ و البته اين رقم هنوز به نصف جمعيت مقاتل كوفه نرسيده است و از اين جا كثرت سپاهيان مختار نيز كه آن را 60هزار نفر ذكر كرده‏اند، (15) قابل توجيه است، زيرا سپاهيان او را افرادى تشكيل مى‏دادند كه در كربلا جزو لشكر عمربن سعد نبودند.
2 - تركيب جمعيت كوفه
تركيب جمعيت كوفه را از دو بعد نژادى و عقيدتى بررسى مى‏نماييم:
الف: تركيب نژادى جمعيت:
به طور كلى مى‏توان جمعيت كوفه را به دو بخش عرب و غيرعرب تقسيم نمود:
بخشى از عربهاى ساكن كوفه را قبايلى تشكيل مى‏دادند كه با آغاز فتوحات اسلامى در ايران، از شبه جزيره عربستان به قصد شركت در جنگ به سمت عراق كوچ كردند و سرانجام پس از پايان فتوحات در كوفه و بصره مسكن گزيدند.
اين عربها كه هسته اوليه كوفه را تشكيل مى‏دادند از دو تيره قحطانى و عدنانى بودند كه در اصطلاح به آنها يمانى‏ها و نزارى‏ها اطلاق مى‏شد. از بيست‏هزار خانه ساخته شده در آغاز تاسيس كوفه، 12 هزار خانه به يمانى‏ها و 8 هزار خانه به نزارى‏ها اختصاص يافت. (16)
در ابتدا يمانى‏ها علاقه بيشترى نسبت‏به خاندان اهل بيت‏عليهم‏السلام داشتند و لذا معاويه سرمايه‏گذارى بيشترى روى آنها نمود و آنها را به خود نزديكتر كرد. (17)
بخش ديگرى از عربها را قبايلى همچون «بنى‏تغلب‏» تشكيل مى‏دادند كه قبل از اسلام در عراق سكونت گزيده و پيوسته با ايرانيان در جنگ بودند. پس از آغاز فتوحات اسلامى اين قبايل به مسلمانان پيوستند و آنها را در فتوحات يارى نمودند و سپس بخشى از آنها در شهرهاى تازه تاسيس شده اسلامى، سكنا گزيدند. (18)
عناصر غير عرب كوفه را گروههاى بزرگى همچون موالى، سريانى‏ها و نبطيها تشكيل مى‏دادند. (19)
موالى كسانى بودند كه با قبايل مختلف عرب پيمان مى‏بستند و به اصطلاح «ولاء» آنها را مى‏پذيرفتند و از نظر حقوقى همانند افراد آن قبيله به شمار مى‏آمدند.
اين موالى ممكن بود از نژادهاى مختلف مانند ايرانى‏ها، رومى‏ها، تركها، ... باشند كه عربها به همه آنها اطلاق لفظ «عجم‏» مى‏نمودند.
بزرگترين گروه موالى كوفه را ايرانيانى با عنوان «حمراء ديلم‏» تشكيل مى‏دادند «حمراء» اسم عامى بود كه عربها نسبت‏به ايرانيان استعمال مى‏نمودند. اين گروه يك سپاه چهارهزار نفرى ايرانيان را در برمى‏گرفت كه به رهبرى شخصى به نام «ديلم‏» به سپاه اسلام تحت رهبرى سعدبن ابى‏وقاص پيوستند و با او پيمان همكارى بستند. (20)
اين گروه بعدها در كوفه ساكن شدند و بسيارى از حرفه‏ها و صنايع كوفه را اداره نمودند. (21) در بعضى از نوشته‏ها تعداد اين موالى در زمان مختار، يعنى در سال‏66 هجرى، حدود 20 هزار نفر ذكر شده است. (22)
رشد جمعيت موالى در كوفه بسيار بيشتر از عربها بود؛ به طورى كه پس از چند سال نسبت‏يك به پنج‏بين موالى و عربها برقرار شد. (23) معاويه از اين رشد فراوان در بيم شد و به «زياد» دستور انتقال آنها را از كوفه داد و زياد بخشى از آنها را به شام و بخشى را به بصره و بخشى را به ايران منتقل نمود. (24)
اما با اين حال، كثرت وجود موالى در سپاه مختار در سال‏66 هجرى كه چند برابر عربها بودند (25) نشانگر فراوانى اين گروه در زمان شروع نهضت امام حسين‏عليه‏السلام در كوفه مى‏باشد.
«سريانى‏ها» به كسانى گفته مى‏شد كه قبل از فتوحات در ديرهاى اطراف حيره زندگى مى‏كردند و مسيحيت را پذيرفته بودند. (26)
«نبطى‏ها» كه بعضى آنها را نوعى از عرب مى‏دانند به كسانى گفته مى‏شد كه قبل از فتوحات در اطراف و اكناف عراق و در سرزمينهاى جلگه‏اى زندگى مى‏كردند و پس از تاسيس كوفه به اين شهر آمده و به زراعت مشغول شدند. (27)
البته اين دو گروه اخير اندكى از جمعيت كوفه را تشكيل مى‏دادند.
ب: تركيب عقيدتى جامعه كوفه:
در اين جا لفظ عقيدتى را چنان عام فرض نموده‏ايم كه شامل انديشه سياسى نيز بگردد.
از نظر عقيدتى مى‏توان جامعه كوفه آن روز را به دو بخش مسلمان و غيرمسلمان تقسيم نمود:
بخش غير مسلمان كوفه را مسيحيان عرب از بنى‏تغلب و مسيحيان نجران و مسيحيان نبطى، يهوديان رانده شده از شبه جزيرة‏العرب در زمان عمر و مجوسيان ايرانى تشكيل مى‏دادند. (28) اينان در مجموع بخش ناچيزى از كل جمعيت كوفه را در برمى‏گرفتند.
بخش مسلمان كوفه را مى‏توان شامل شيعيان على‏عليه‏السلام، هواداران بنى‏اميه، خوارج، و افراد بى‏طرف دانست:
شيعيان را مى‏توان به دو بخش رؤسا و شيعيان عادى تقسيم نمود:
از رؤساى شيعه مى‏توان افرادى همچون سليمان بن صرد خزاعى، مسيب‏بن نجبه فرازى، مسلم بن عوسجه، حبيب‏بن مظاهر اسدى، ابوثمامه صائدى و... كه از ياران حضرت‏عليه‏السلام در صفين و ديگر جنگها بودند، نام برد. اين افراد عميقا به خاندان اهل‏بيت‏عليهم‏السلام نبوت عشق مى‏ورزيدند و همينها بودند كه پس از مرگ معاويه ابتداء باب نامه‏نگارى به امام حسين‏عليه‏السلام را گشودند. (29)
يكى از نقاط مبهم و تاريك نهضت كوفه، غيبت اين افراد در شام هفتم ذى‏حجه سال 60 هجرى است كه «مسلم‏» قصر «عبيدالله‏» را محاصره كرد و سپس شكست‏خورده و يكه و تنها در كوچه‏هاى كوفه سرگردان شد. (30)
در توجيه اين غيبت نظرات مختلفى ابراز شده است كه شايد خوشبينانه‏ترين آنها اين باشد كه آنان به دستور شخص مسلم از دور او پراكنده شدند تا جان خود را براى پيوستن به امام حسين‏عليه‏السلام حفظ نمايند. (31)
اما اين توجيه با توجه به وضعيت نابسامان رهبر قيام؛ يعنى مسلم بن عقيل‏عليه‏السلام غير وجيه مى‏نمايد.
نقطه تاريكتر آن كه گرچه بعضى از اين افراد مانند حبيب‏بن مظاهر، مسلم بن عوسجه و ابوثمامه صائدى را در صحنه كربلا حاضر مى‏بينيم اما اثر و نشانى از ديگر بزرگان مانند سليمان بن صرد خزاعى، رفاعة بن شداد بجلى و مسيب بن نجبه فرازى نمى‏يابيم و به نصى تاريخى كه دلالت‏بر قصد پيوستن آنها به امام حسين‏عليه‏السلام باشد نيز برخورد نمى‏نماييم. توبه آنان بعد از واقعه كربلا و تشكيل نهضت توابين نيز شاهد عدم اراده پيوستن آنها به نهضت امام حسين‏عليه‏السلام است.
شيعيان عادى كه بخش قابل توجهى از مردم كوفه را تشكيل مى‏دادند، گرچه به خاندان اهل بيت عصمت، علاقه وافرى داشتند، اما رفتار واليانى همچون زياد و پسرش، با آنان و نيز سياستهاى كلى امويان در شيعه‏زدايى جامعه اسلامى، از آنان چشم‏زهر سختى گرفته بود، به گونه‏اى كه تا احتمال پيروزى را زياد نمى‏ديدند وارد نهضتى نمى‏شدند و شايد علت نامه‏نگارى آنان و نيز پيوستن آنها به نهضت مسلم و قيام مختار بدين جهت‏بود كه پيروزى نهضتها را بسيار محتمل مى‏ديدند و لذا به مجردى كه بوى شكست نهضت مسلم به مشامشان خورد، از صحنه خارج شدند. البته تعداد فراوانى از آنها بعده؛ در نهضت توابين و قيام مختار، شركت نمودند. اما مشخص نيست چه تعداد از اين افراد در لشكر عمربن سعد شركت كرده و عليه امام خود جنگيدند، و بعيد مى‏نمايد كه تعداد فراوانى از اين گروه در كربلا حاضر شده باشند، بلكه عمده لشكر كوفه در كربلا را عناصر ديگر از مسلمانان تشكيل مى‏دادند؛ با اين توضيح كه نامه‏نگارى به حضرت‏عليه‏السلام دليل بر شيعه بودن به حساب نمى‏آيد.
هواداران بنى‏اميه كه افرادى همانند عمروبن حجاج زبيدى، يزيدبن حرث، عمروبن حريث، عبدالله بن مسلم، عمارة بن عقبه، عمربن سعد، مسلم بن عمرو باهلى از برجستگان آنها به‏شمار مى‏رفتند، (32) نيز درصد قابل توجهى از مردم كوفه را تشكيل مى‏دادند به‏خصوص با توجه به آن كه بيست‏سال از حكومت امويان در كوفه مى‏گذشت و آنها توانسته بودند در اين بيست‏سال بسيار قوت بگيرند.
همين افراد بودند كه وقتى از پيشرفت كار مسلم بن عقيل و ضعف و فتور نعمان بن بشير والى كوفه احساس خطر نمودند، به شام نامه نوشته و از يزيد چاره طلبيدند. رؤسا و متنفذان اكثر قبايل از اين حزب بودند و اين امر خود باعث گرايش بسيارى از مردم به اين سو شده بود.
خوارج كوفه پس از سركوب شدن در جنگ نهروان، در زمان معاويه به واسطه سياستهاى غيراسلامى وى كه ناراضيان فراوانى فراهم آورده بود، قدرت گرفتند و در سال‏43 هجرى در زمان فرماندارى «مغيرة‏بن شعبه‏» قيامى را به رهبرى «مستوردبن علقه‏» ترتيب دادند كه به شكست انجاميد. «زيادبن ابيه‏» نيز پس از به عهده گرفتن فرماندارى كوفه در سال 50 هجرى نقش عظيمى در سركوب آنان ايفا نمود، اما پنج‏سال پس از مرگ «زياد» در سال 58 هجرى آنان به رهبرى «حيان بن ظبيان‏» به قيامى ديگر دست زدند. «عبيدالله بن زياد» نيز پس از به عهده گرفتن زمام امور كوفه به سركوبى آنها پرداخت. (33) از اين رو مى‏توان گفت: در واقعه كربلا نقش چندانى از اين گروه نمى‏توانيم سراغ بگيريم.
شايد بتوان گفت: بيشترين سهم جمعيت كوفه از آن افراد بى‏اعتنا و ابن‏الوقت‏بود كه همتى جز پركردن شكم و پرداختن به شهواتشان نداشتند. اينها هنگامى كه پيروزى لشگر مسلم بن عقيل را نزديك ديدند، به او پيوستند، اما با ظهور آثار شكست، به سرعت صحنه را خالى كردند و فشار روانى فراوانى به طرفداران واقعى نهضت وارد آوردند و سهم فراوانى در شكست قطعى نهضت مسلم ايفا نمودند. سپس به دنبال وعده و وعيدهاى «ابن‏زياد» به سپاه كوفه پيوستند و به جنگ با امام حسين‏عليه‏السلام پرداختند و سرانجام او را به شهادت رسانيدند. در صورتى كه اگر نهضت مسلم به پيروزى مى‏رسيد، همين افراد اكثر طرفداران حكومت نوپاى مسلم را تشكيل مى‏دادند.
و اينها همان افرادى بودند كه فرزدق در ملاقات با امام حسين‏عليه‏السلام آنها را چنين توصيف نموده بود:
«قلب‏هاى آنان با تو است و شمشيرهايشان عليه تو كشيده شده است‏». (34)
3 - روان‏شناسى جامعه كوفه:
به طور كلى مى‏توان خصوصيات روانى جامعه كوفه را كه در شكست ظاهرى نهضت امام حسين‏عليه‏السلام دخيل بود، چنين برشمرد:
الف: نظام ناپذيرى:
هسته اوليه شهر كوفه را قبايل بدوى و صحرانشين تشكيل مى‏دادند كه بنا به علل مختلف در فتوحات اسلامى شركت جستند و سپس از صحرانشينى و كوچروى به شهرنشينى روى كردند، اما با اين حال، خلق و خوى صحرانشينى خود را از دست ندادند.
يكى از صفات صحرانشينان، آزادى بى حدوحصر در صحراها و بيابانها است. و لذا آنان از همان ابتدا به درگيرى با اميران خود پرداختند، به گونه‏اى كه خليفه دوم را به ستوه آوردند تا جايى كه از دست آنان اين چنين شكوه مى‏كند:
«واى نائب اعظم من ماة الف لايرضون عن امير و لا يرضى عنهم امير»؛ (35) چه مصيبتى بالاتر از اين كه با صدهزار جمعيت روبرو باشى كه نه آنها از اميران خود خشنودند و نه اميران آنها از آنان رضايت دارند.
و لذا مى‏بينيم كه آنان در سير تاريخى كوفه چه با اميران و فرماندهان عادل همچون على‏بن ابى‏طالب‏عليه‏السلام و عمار ياسر و چه با اميران ظالم مانند «زيادبن ابيه‏» ناسازگار بودند.
آرى! در طول تاريخ كوفه تا سال 61 هجرى تنها با يك مورد روبرو مى‏شويم كه كوفيان بيشترين رضايت را از امير خود داشته‏اند و او همان سياس معروف عرب؛ يعنى «مغيرة‏بن شعبه است! اين سياستمدار كهنه‏كار كه از سال 41 هجرى تا سال مرگش؛ يعنى سال 50 هجرى از سوى معاويه عهده‏دار حكومت كوفه بود، سعى مى‏كرد طورى رفتار نمايد تا كمترين تعارض را با مردم و گروههاى مختلف داشته باشد و لذا وقتى به او مى‏گفتند: فلان شخص داراى عقيده شيعى يا خارجى است، جواب مى‏داد: خداوند چنين حكم كرده كه مردم مختلف باشند و خود بين بندگانش حكم خواهد نمود. (36)
و همين طرز سلوك بود كه عامه مردم را از او خشنود مى‏نمود، البته خوارج در زمان او از مشى وى پيروى كرده و با مستوردبن علقه بيعت كردند و دست‏به شورش زدند و مغيره اين شورش را سركوب نمود.
«نعمان بن بشير» كه در سال‏59 هجرى عهده‏دار حكومت كوفه شده بود، نيز مى‏توانست اميرى مطلوب براى كوفيان باشد، كه ناگاه با مرگ معاويه، شرايط و دوافع و انگيزه‏هاى قوى‏ترى براى كوفيان پيش آمد كه به دعوت از امام حسين‏عليه‏السلام انجاميد.
شايد بتوان گفت: حضور فراوان صحابه و قراء يكى از عوامل تشديدكننده اين خلق‏وخوى بود، چرا كه آنان خود را مجتهدان و صاحبنظرانى در مقابل حكومت‏به حساب مى‏آوردند و لذا تا آن هنگام كه مى‏توانستند و بر جان خود بيم نداشتند، در مقابل حكومت قد علم مى‏كردند كه نمونه بارز آن را در جنگ صفين مشاهده مى‏كنيم، به ويژه آن كه جمع كثيرى از خوارج نهروان را «قراء» و حافظان قرآن تشكيل مى‏دادند. (37)
مى‏توان چنين گفت كه چنين جامعه‏اى امير عادل و آزادانديش را برنمى‏تابد، در اين جامعه از اين‏گونه اميران سوء استفاده مى‏شود و در مقابل آنها به معارضه برمى‏خيزند و از فرمانهاى آنان اطاعت نمى‏نمايند. نمونه همه اين نشانه‏ها را در رفتار كوفيان با حضرت على‏عليه‏السلام مشاهده مى‏كنيم. امير مناسب اين جامعه اميرى مانند «زيادبن ابيه‏» است كه با خشونت و ظلم آنان را وادار به اطاعت در برابر حكومت نمايد.
برخلاف جامعه كوفه، جامعه شام را مردمى متمدن و غيرعرب تشكيل مى‏دادند كه قرنها به نظام‏پذيرى عادت كرده بودند و از اين‏رو معاويه به راحتى توانست چنين جامعه‏اى را در اختيار بگيرد. (38)
ب: دنياطلبى:
گرچه بسيارى از مسلمانان صدر اسلام با هدفى خالص و به جهت رضاى حق و پيشرفت اسلام در فتوحات اسلامى شركت جستند، اما كم نبودند افراد و قبايلى كه به قصد به دست آوردن غنايم جنگى در اين جنگها شركت مى‏جستند اينان پس از سكونت در كوفه حاضر به از دست دادن دنياى خود نبودند و به محض احساس خطرى نسبت‏به دنياى خود عقب‏نشينى مى‏كردند و به عكس، هر گاه احساس حظى مى‏نمودند فورا در آن داخل مى‏شدند. شاهد صادق اين مطلب حضور كوفيان در دو جنگ جمل و صفين است.
هنگامى كه در سال‏36 هجرى حضرت على‏عليه‏السلام از مدينه به سمت عراق براى مقابله با شورشيان مستقر در بصره، رهسپار عراق شد، از كوفيان درخواست كمك نمود. كوفيان كه هنوز حكومت على‏عليه‏السلام را نوپا مى‏ديدند و از سرنوشت جنگ به خصوص با توجه به كثرت سپاه بصره بيمناك بودند، كوشيدند از زير بار اين دعوت شانه خالى كنند و بالاخره پس از تبليغها و تشويقهاى فراوان تنها 12 هزار نفر يعنى حدود 10 درصد جمعيت مقاتل كوفه در اين جنگ شركت جستند؛ (39) و پس از اتمام جنگ، يكى از اعتراضهاى نخبگان و خواص آنان، تقسيم نكردن غنايم از سوى حضرت على‏عليه‏السلام بود. (40)
اما در جنگ صفين كه كوفيان حكومت على‏عليه‏السلام را سامان‏يافته مى‏ديدند و اميد فراوانى به پيروزى مى‏داشتند، رغبت‏بيشترى به شركت در جنگ نشان دادند، به طورى كه تعداد سپاهيان آن حضرت‏عليه‏السلام در اين جنگ را بين 65 تا 120 هزار نفر نگاشته‏اند (41) كه شمار افراد غيركوفى آن بسيار ناچيز بود.
كثرت بيعت‏كنندگان با مسلم را نيز مى‏توان با همين اصل توجيه نمود، گرچه عده قليلى افراد مخلص نيز در ميان آنها بودند.
مردم كوفه در آن هنگام از سويى به علت مرگ «معاويه‏» و جوانى «يزيد» حكومت مركزى شام را دچار ضعف مى‏ديدند و از سوى ديگر فرماندار كوفه، «نعمان بن بشير» را قادر به مقابله با قيامى جدى نمى‏دانستند. از اين‏رو تجمع عده‏اى از شيعيان مخلص به رهبرى «سليمان بن صرد خزاعى‏» و پيشنهاد دعوت از امام حسين‏عليه‏السلام و تشكيل حكومت در كوفه توسط آنان، به‏سرعت از سوى كوفيان مورد استقبال قرار گرفت زيرا احتمال پيروزى و تشكيل حكومت را قوى مى‏دانستند.
حتى پس از ورود عبيدالله به كوفه، باز هم اميد پيروزى را از دست ندادند و از اين‏رو تعداد كثيرى به همراه مسلم در محاصره قصر عبيدالله شركت جستند و هنگامى كه احساس خطر نمودند، به‏سرعت از نهضت كناره جستند و مسلم و هانى را به دست عبيدالله سپردند.
اين احساس خطر هنگامى شدت گرفت كه شايعه حركت‏سپاه شام از سوى طرفداران عبيدالله در ميان مردم افكنده شد كه ترس از سپاه شام را نيز مى‏توان معلول دنياطلبى مردم كوفه به شمار آورد. (42)
از اينجاست كه به عمق كلام امام حسين‏عليه‏السلام هنگام نزول در كربلا پى مى‏بريم كه فرمود:
«الناس عبيد الدنيا و الدين لعق على السنتهم يحوطونه ما درت معايشهم، فاذا محصوا بالبلاء قل الديانون‏»؛ (43) مردم بندگان دنيايند و دين مانند امرى ليسيدنى بر زبان آنها افتاده است؛ تا هنگامى به دنبال دين مى‏روند كه معيشت آنها برقرار باشد اما هنگامى كه در امتحان افتند، دينداران اندك خواهند بود.
ج: تابع احساسات بودن:
با مطالعه مقاطع مختلف حيات كوفه مى‏توانيم اين خصيصه را به‏خوبى در آن مشاهده نماييم. علت اصلى اين خصيصه را مى‏توان عدم رسوخ ايمان در قلبهاى آنان دانست و طبعا از افراد و قبايلى كه با ديدن شوكت اسلام به آن پيوستند و براى دنياى خود به جنگ رفتند، انتظارى جز اين نمى‏توان داشت.
شايد معروف شدن كوفيان به غدر و فريبكارى و بى‏وفايى به گونه‏اى كه باعث‏به وجود آمدن مثلهايى چون: «اغدر من كوفى‏»؛ فريبكارتر از كوفى، يا «الكوفى لايوفى‏»؛ كوفى وفا ندارد، گرديده، نيز ناشى از همين خصيصه احساساتى بودن آنها باشد.
مى‏توان گفت: يكى‏از موفق‏ترين كسانى كه‏توانست از احساسات كوفيان به‏خوبى بهره‏بردارى نمايد، جناب مختار بود كه البته كوفيان، باز همين كه احساس كردند ورق عليه او برگشته است او را تنها گذاشتند تا به دست مصعب بن زبير كشته شود. (44)
د: خصوصيات ديگر:
بعضى از نويسندگان معاصر خصوصيات زير را براى جامعه كوفه برشمرده‏اند:
1 - تناقض در رفتار 2 - فريبكارى 3 - تمرد بر واليان 4 - روحيه فرار در هنگام رويارويى با مشكلات 5 - اخلاق بد 6 - طمع 7 - تحت تاثير تبليغات قرار گرفتن. (45)
به نظر مى‏رسد، خصوصياتى كه ما برشمرديم به طور ريشه‏اى مى‏تواند همه اين خصوصيات هفتگانه را توجيه كند.
4 - علل نامه‏نگارى و دعوت كوفيان از امام حسين‏ عليه ‏السلام
نامه‏نگارى و دعوت كوفيان از امام حسين‏عليه‏السلام اولين بار در سال‏49 يا سال 50 هجرى، يعنى پس از وفات امام حسن‏عليه‏السلام و به وسيله «جعدة بن هبيرة بن ابى‏وهب‏» آغاز شد (46) كه پس از جواب امام حسين‏عليه‏السلام مبنى بر احترام گذاشتن آن حضرت‏عليه‏السلام به عهدنامه‏اى كه با معاويه امضا شده است، متوقف ماند.
پس از مرگ معاويه در سال 60 هجرى و استنكاف آن حضرت‏عليه‏السلام از بيعت‏با يزيد و حركت از مدينه به مكه، اين نامه‏نگارى دوباره شروع شد و سپس شدت گرفت؛ به گونه‏اى كه تعداد نامه‏هاى رسيده به آن حضرت را تا 600 نامه در روز و تعداد كل نامه‏ها را 12 هزار نوشته‏اند (47) كه البته شايد تعبير 12 هزارنامه‏نگار درست‏تر به نظر رسد، زيرا در يك نامه ممكن بود اسامى بسيارى مندرج گردد، و امام حسين‏عليه‏السلام همه يا بعضى از اين نامه‏ها را در خورجينى قرار داده بود و در سفر به سمت كوفه آنها را همراه مى‏برد. (48)
به طور كلى مى‏توان علل زير را براى اين نامه‏نگارى‏ها ذكر نمود:
1 - گروهى از نامه‏نگاران مانند سليمان بن صرد خزاعى، رفاعة بن شداد بجلى، مسيب بن نجبه و... از شيعيان خاص حضرت على‏عليه‏السلام بوده و حكومت عدل على‏عليه‏السلام را درك كرده و طى بيست‏سال تسلط بنى‏اميه از ظلم و جور آنها به ستوه آمده بودند و دنبال كوچكترين فرصت‏براى برپايى قيام عليه بنى‏اميه بودند و شخصيت امام حسين‏عليه‏السلام و استنكاف آن حضرت‏عليه‏السلام از بيعت‏با يزيد بهترين فرصت‏براى آنها بود.
2 - كوفه در زمان حكومت‏حضرت على‏عليه‏السلام مهمترين شهر مملكت اسلامى به‏شمار مى‏رفت، زيرا پايتخت رسمى مملكت‏بود. در اين زمان عمده رقيب اين شهر، شام بود كه معاويه در آن حكم مى‏راند اما از آنجا كه حكومت او غيررسمى بود، كوفه در اين رقابت طرف پيروز بود. بديهى است كه پايتختى اين شهر، علاوه بر اهميت‏سياسى فوايد اجتماعى و اقتصادى نيز براى اهالى آن در برداشت. اما پس از تسلط معاويه بر مقدرات مملكت اسلامى و به سبب خشم و نفرت او از كوفه، اين شهر به شهرى عادى تنزل پيدا كرد.
از اين‏رو با مرگ معاويه، مردم به ياد دوران خوش پايتختى اين شهر كه در آن زمان قدر آن را ندانسته بودند افتاده و به تلاش براى بازگرداندن عظمت از دست رفته پرداختند.
اين توجيه را مى‏توانيم براى بسيارى از نامه‏ها، نه همه آنها، بياوريم.
3 - با شروع نامه‏نگارى، شور و هيجان زايدالوصفى در كوفه ايجاد شد و عده زيادى تحت تاثير همين حالت اقدام به نامه‏نگارى نمودند.
4 - عده‏اى از سران و متنفذان قبايل مانند «شبث‏بن ربعى‏»، «حجاربن ابجر»، «يزيدبن حارث‏»، و «قرة‏بن قيس‏»، «عمروبن حجاج زبيدى‏»، «محمدبن عمير بن عطارد» (49) كه چندان دل‏خوشى از خاندان اهل بيت عصمت نداشتند براى آن كه از قافله عقب نمانند و در حكومتى كه به وسيله امام حسين‏عليه‏السلام تشكيل مى‏شود، نفوذ و رياست‏خود را حفظ كنند، عاطفى‏ترين نامه‏ها را به امام حسين‏عليه‏السلام نوشتند و آن حضرت‏عليه‏السلام را دعوت به كوفه نمودند، اما همين كه ورق برگشت، آنها در موقعيتهاى حساس سپاه عمربن سعد قرار گرفتند، به گونه‏اى كه امام حسين‏عليه‏السلام در روز عاشورا در مقابل لشگر كوفه قرار گرفت و فرمود:
«يا شبث‏بن ربعى و يا حجاربن ابجر و يا قيس بن الاشعث و يا يزيدبن الحارث الم تكتبوا الى ان قد اينعت الثمار و اخضر الجناب و طمت الجمام و انما تقدم على جند لك مجند فاقبل‏». (50)
اى شبث‏بن ربعى، و اى حجار بن ابجر، و اى قيس بن اشعث، و اى يزيدبن حارث!! آيا شماها نبوديد كه به من نوشتيد: ميوه‏ها رسيده و هنگام چيدن آنها شده و خرماها سبز گرديده و زمين پر از گياه شده است و سپاهى آماده در انتظار توست! پس بشتاب؟!»

 

گفتار دوم: نظام ادارى جامعه كوفه:

مى‏توان مهمترين عناصر دخيل در اداره جامعه كوفه آن روز را چنين برشمرد:
1 - والى، 2 - رؤساى ارباع،3 - عرفاء، 4 - مناكب.
در اين گفتار به بررسى اجمالى هر يك از اين عناصر مى‏پردازيم:
1 - والى
والى مهمترين مقام اجرايى كوفه بود كه به دست رئيس حكومت مركزى منصوب مى‏شد و اداره حكومت كوفه و توابع آن را در دست مى‏گرفت.
منظور از توابع كوفه، شهرهاى بزرگ ايران بود كه به وسيله لشگر كوفه فتح شده و اداره آن در اختيار امير كوفه قرار داشت و عمده خراج آن شهرها نيز در كوفه مصرف مى‏گرديد.
بعضى از اين شهرها عبارت بودند از:
قزوين، زنجان، طبرستان، آذربايجان، رى، كابل، سيستان و انبار. (51) واليان اين شهرها معمولا از سوى امير كوفه تعيين مى‏شدند چنان كه مى‏بينيم «عبيدالله بن زياد»، «عمربن سعد» را به عنوان والى «رى‏» انتخاب نموده و بهاى آن را شركت در جنگ با امام حسين‏عليه‏السلام قرار داد.
به طور كلى وظايف و محدوده اختيارات ولات كوفه در داخل آن شهر از قرار زير است:
1) عهده‏دارى فرماندهى كل قوا و تنظيم سپاهيان در داخل و خارج شهر براى پيگيرى فتوحات.
2) جمع‏آورى خراج و زكات.
3) عهده‏ دارى امر قضا يا تعيين قاضى؛ البته در زمان عمر، خليفه، خود قاضى را انتخاب مى‏نمود.
4) مهيا نمودن امر حج. (52)
واليانى كه طى بيست‏سال؛ يعنى از سال 41 تا سال 61 هجرى عهده‏دار حكومت كوفه از سوى بنى‏اميه بودند عبارتند از:
1) مغيرة‏بن شعبه از سال 41 تا سال 50 هجرى كه از دنيا رفت.
2) زيادبن ابيه از سال 50 تا سال‏53 هجرى كه از دنيا رفت.
3) عبدالله بن خالد بن اسيد از سال‏53 تا سال‏56 هجرى.
4) ضحاك بن قيس فهرى از سال‏56 تا سال 58 هجرى.
5 - عبدالرحمن بن ام‏حكم؛ پسر خواهر معاويه، در سال 58 از سوى معاويه به حكومت كوفه منصوب شد كه پس از مدت كوتاهى به علت‏بدرفتارى، مردم كوفه او را اخراج نمودند.
6) نعمان بن بشير انصارى، در سال‏59 هجرى.
7) عبيدالله بن زياد، از سال 60 هجرى كه تا بعد از مرگ يزيد در سال 64 هجرى عهده‏دار حكومت كوفه بود. (53)
در ميان اين فرمانداران، آنها كه مناسب بحث ما مى‏باشند عبارتند از: مغيرة‏بن شعبه، نعمان‏ بن بشير، زيادبن ابيه و پسرش عبيدالله.
مغيرة‏بن شعبه و نعمان بن بشير هر دو از اصحاب پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله به‏شمار مى‏رفتند و در ميان مسلمانان شخصيتى شناخته شده داشتند و در حقيقت اين معاويه بود كه از وجهه آنان براى اداره كوفه استفاده مى‏كرد. از اين‏رو اين دو نفر تا حدود زيادى مستقل عمل مى‏كردند و لااقل در مقابل شيعيان دست‏به كشتار نمى‏زدند و به عبارت بهتر حاضر نبودند براى دنياى معاويه آخرت خود را از آنچه بود خرابتر كنند. علاوه بر اين كه هر دو كهنسال بودند و در سنين پيرى بيش از هر چيز، آرامش و آسايش طلب مى‏كردند.
بر خلاف اين دو، زياد و پسرش هر دو افرادى جنگ طلب، ماجراجو و جاه‏طلب بودند و از آنجا كه فاقد نسب و خصيت‏بودند، از عقده حقارت رنج مى‏برده و سعى در جبران آن مى‏كردند:
در حكومت على‏عليه‏السلام، «زياد» ابتداء كاتب و منشى «ابن عباس‏» فرماندار بصره بود و سپس از سوى او به ولايت فارس منصوب شد. پس از صلح امام حسن‏عليه‏السلام، كه بسيارى از ياران او، به طرف معاويه رفتند، «زياد» باز در مقابل معاويه مقاومت كرد و معاويه كه روان‏شناسى ورزيده بود، توانست‏با مكر و فريب او را هم به سوى خود جذب نمايد.
مهمترين خدمت معاويه به «زياد» اين بود كه او را از بى نسبى درآورد و او را «زيادبن ابوسفيان‏» معرفى كرد - زيرا زياد زاده سميه و معاويه در زمان جاهليت‏بود - و سپس فرماندارى بصره را به او داد و پس از مرگ مغيره، فرماندارى كوفه را نيز بر قلمرو وى ضميمه كرد. (54)
والى مهمترين مقام اجرايى كوفه بود كه به دست رئيس حكومت مركزى منصوب مى‏شد و اداره حكومت كوفه و توابع آن را در دست مى‏گرفت.
زياد در مقابل، به خوش‏خدمتى و به سركوبى و قلع‏وقمع شيعيان كوفه پرداخت‏به گونه‏اى كه شيعيان جرات اظهار تشيع نداشتند.
فرماندارى كوفه و بصره در آن زمان، در حقيقت‏به معناى تسلط بر كل ايران، بحرين، عمان و بخشى از افغانستان بود (55) زيرا همه اين كشورها به دست اهالى دو شهر بصره و كوفه فتح شده بود.
زياد در خوش‏خدمتى تا آن جا پيش رفت كه به معاويه نامه نوشت و در آن عنوان كرد كه «من عراق (بصره و كوفه) را با دست چپم براى تو ضبط كردم و دست راستم بى‏كار است پس آن را با اداره حجاز (مكه و مدينه و...) مشغول گردان‏». (56)
اما عبيدالله‏بن زياد: يزيد، پس از به دست گرفتن زمام حكومت، از آنجا كه با عبيدالله ميانه خوبى نداشت قصد كرد تا او را از حكومت‏بصره عزل نمايد، (57) اما پس از شروع نهضت مسلم در كوفه و مشاهده ناتوانى نعمان‏بن بشير، به پيشنهاد مشاورش «سى‏جون مسيحى‏» علاوه بر حفظ حكومت‏بصره، اداره حكومت كوفه را نيز به او واگذار كرد. عبيدالله در مقابل اين بخشش غير قابل تصور خوش‏خدمتى آغاز كرد و به قلع‏وقمع شيعيان كوفه پرداخت‏به طورى كه نوشته‏اند: او حدود دوازده هزار نفر شيعه را در كوفه زندانى كرد (58) و بالاخره موفق به سركوب قيام كوفه و بلكه گسيل لشگر كوفه براى جنگ با امام حسين‏عليه‏السلام گرديد و آن جنايات را نسبت‏به خاندان عصمت‏عليهم‏السلام مرتكب شد.
2 - رؤساى ارباع
قبل از بنيان نهادن شهر كوفه، قبايل مختلفى كه در فتوحات شركت داشتند، در جنگ تحت نظام «اعشار» اداره مى‏شدند؛ بدين معنى كه «سعدبن ابى وقاص‏» لشگر خود را به ده قسمت تقسيم نموده و براى هر قسمت فرماندهى انتخاب كرده بود. در هر قسمت كه به نام «عشر» (يك دهم) خوانده مى‏شد، دو يا چند قبيله يا تيره‏هايى از قبايل مختلف، فعاليت مى‏كردند.
پس از شهرنشين شدن لشگريان، «سعد» به دستور عمربن خطاب، نظام اسباع را به جاى نظام اعشار در كوفه تاسيس نمود، بدين‏ترتيب كه از نسب‏شناسان عرب دعوت كرد تا قبايل و تيره‏هايى را كه به هم نزديك بودند، در يك گروه قرار دهند، و كل جمعيت عرب كوفه را به هفت قسمت تقسيم كرد. هر قسمت‏به نام «سبع‏» خوانده مى‏شد و براى هر «سبع‏» فرماندهى تعيين شد.
رؤساى اسباع در هنگام صلح به اداره قبايل يا تيره‏هاى تحت مسؤوليت‏خويش مى‏پرداختند؛ بدين‏ترتيب كه «عطاء» و حقوق مالى قبايل را از «والى‏» مى‏گرفتند و بين آنها تقسيم مى‏كردند و در هنگام بروز اختلاف بين افراد به حل آن اقدام مى‏نمودند و مسؤوليت كليه فعاليتهاى سياسى افراد را در مقابل حكومت‏بر عهده داشتند و از اين‏رو سعى مى‏كردند حتى‏الامكان در محدوده مسؤوليت‏خود آرامش برقرار نمايند تا حكومت را از خود ناراضى نسازند و موجبات عزل خود را فراهم نياورند.
در هنگام جنگ نيز، فرماندهى اين قبايل و تيره‏ها به عهده رؤساى اسباع بود چنان كه مورخان از آنها در جنگ صفين ياد نموده‏اند.
حضرت على‏عليه‏السلام در دوران حكومت‏خود، نظام اسباع را تاييد نمود و با همين نظام به اداره كوفه پرداخت و فقط به عزل بعضى از رؤساى پيشين و نصب رؤساى جديد اقدام نمود.
اما «زياد» پس از رسيدن به فرماندارى كوفه در سال 50 هجرى، به جهت تسلط بيشتر بر كوفه، نظام اسباع را منحل كرد و نظام ارباع را جايگزين آن نمود كه اين نظام در تمام دوران حكومت‏بنى‏اميه ادامه داشت. (59) همچنان كه نظام اخماس را در بصره جايگزين نظام اسباع نموده بود. (60)
در نظام ارباع، كل قبايل كوفه به چهار قسمت ربع اهل مدينه، ربع تميم و همدان، ربع ربيعه و كنده، ربع مذحج و اسد تقسيم مى‏شدند و فرماندهانى كه زياد براى ارباع انتخاب كرده بود به ترتيب عبارت بودند از: عمروبن حريث، خالدبن عرفطه، قيس بن وليد و ابوبردة بن ابوموسى اشعرى. (61)
مسلم بن عقيل نيز هنگام برپايى نهضت و قيام خود، از اين نظام استفاده نمود و افراد هر ربع را در همان ربع، منظم نموده و خود رئيسى غير از رئيس منصوب از سوى حكومت‏براى هر ربع انتخاب كرد.
در جريان شورش مسلم در كوفه پس از دستگيرى هانى و محاصره قصر به نامهاى رؤساى ارباع منصوب از طرف او، از قرار زير برمى‏خوريم:
مسلم بن عوسجه اسدى رئيس ربع مذحج و اسد، عبيدالله بن عمربن عزيز كندى رئيس ربع كنده و ربيعه، عباس بن جعده جدلى رئيس ربع اهل مدينه و ابوثمامه صائدى، رئيس ربع تميم و همدان. (62)
هانى بن عروه رياست ربع كنده و ربيعه را از سوى حكومت‏برعهده نداشت، اما به قدرى در ميان اين ربع كه پرجمعيت‏ترين ربع كوفه بود، احترام داشت كه گفته شده است در هنگام كمك خواستن، سى هزار شمشير آماده به فريادرسى او مى‏پرداختند (63) كه البته «ابن زياد» توانست‏با سياستهاى خود و استفاده از عمروبن حجاج زبيدى، رقيب «هانى‏»، اين نفوذ را به حداقل برساند و بالاخره او را شهيد كند بدون آن كه هيچ تحركى در ربع، پديد آيد.
لشگر عمربن سعد در كربلا نيز از نظام ارباع پيروى مى‏كرد. در آن هنگام، رئيس ربع اهل مدينه عبدالله‏بن زهير بن سليم ازدى، رئيس ربع مذحج و اسد عبدالرحمن بن ابى سبرة حنفى، رئيس ربع ربيعه و كنده قيس بن اشعث‏بن قيس، و رياست ربع تميم و همدان حربن يزيد رياحى بودند كه همگى به جز حر، عليه امام حسين‏عليه‏السلام وارد كارزار شدند. (64)
3 - عرفاء
عرفاء جمع عريف، و عريف منصبى بوده است در قبيله كه صاحب آن رياست عده‏اى از افراد قبيله و سرپرستى امور آنان را برعهده داشته و نسبت‏به اعمال آن افراد در مقابل حكومت پاسخگو بوده است. وظيفه‏اى كه عريف انجام مى‏داد و نيز تعداد افراد تحت‏نظر او «عرافة‏» ناميده مى‏شد. (65)
اين منصب در قبايل عرب در زمان جاهليت وجود داشت و از نظر ادارى يك يا دو درجه پايين‏تر از رياست قبيله بود. (66)
اما پس از پايه‏ريزى نظام اسباع در سال‏17 هجرى، نظام عرفاء به گونه‏اى ديگر پى‏ريزى شد؛ بدين‏ترتيب كه ملاك تعداد افراد تحت‏سرپرستى هر عريف را تعدادى از افراد قرار دادند كه عطاء و حقوق آنها و زن و فرزندانشان صدهزار درهم باشد (67) و از اين جاست كه تعداد افراد «عرافت‏»هاى مختلف متفاوت بود، زيرا نظامى كه عمربن خطاب براى پرداخت عطاء به مقاتلين در نظر گرفته بود بر پايه مساوات قرار نداشت، بلكه براساس فضايل و ويژگيهاى افراد؛ مانند صحابى بودن، شركت در جنگهاى پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله، شركت در فتوحات و... متغير بود (68) و بدين‏ترتيب «عرافت‏»هاى مختلف از بيست تا شصت مقاتل را در برمى‏گرفت كه زن و فرزندان آنها نيز به اين رقم اضافه مى‏شدند.
وظيفه اوليه عرفاء در آن زمان اين بود كه عطاء و حقوق افراد تحت مسؤوليت‏خود را از امراى اسباع تحويل مى‏گرفتند و به آنان مى‏رساندند و در هنگام جنگ، افراد خود را آماده مى‏كردند و احيانا اسامى افراد متخلف از جنگ را به اطلاع والى يا امراى اسباع مى‏رساندند.
اما در هنگامى كه لشگريان عرب شهرنشين شده، و در كوفه مستقر گرديدند، عرفاء اهميت‏بيشترى يافتند، زيرا علاوه بر مسؤوليتهاى سابق، مسؤوليت كامل برقرارى امنيت در محدوده زير نظارتشان، به آنها واگذار گرديد.
در اين هنگام آنها، دفترهايى تهيه كرده بودند كه در آن اسامى مقاتلين، زن و فرزندانشان و نيز موالى آنها ضبط شده بود و اسامى تازه متولدين و سال تولد نيز ثبت مى‏شد چنان كه اسامى افرادى كه از دنيا مى‏رفتند محو مى‏گرديد و بدين‏ترتيب شناخت كاملى از افراد خود داشتند.
چنين به نظر مى‏رسد كه همچنان كه عرفاء در اين زمان در مقابل والى مسؤول بودند (69) نصب و عزل آنها نيز توسط والى صورت مى‏گرفت؛ نه امراى اسباع يا ارباع.
در هنگام بروز تشنج و اضطراب در شهر، نقش و اهميت عرفاء دوچندان مى‏شد، زيرا آنها مسؤول برقرارى نظم در رافت‏خود بودند و طبعا اگر حكومت مركزى شهر قوى بود، از آنان مى‏خواست كه افراد قيام‏كننده را معرفى نمايند. (70)
در ميان واليان كوفه، زياد و پسرش، عبيدالله، بيشترين استفاده را از اين نظام در سركوب قيام شيعيان و خوارج و ساير مخالفان و به اصطلاح برقرارى نظم نمودند مثلا تاريخ‏نويسان پيرامون اولين اقدام عبيدالله‏بن زياد پس از ورود به كوفه چنين نوشته‏اند:
«عبيدالله مردم و عرفاء كوفه را به نزد خود فراخواند و خطاب به آنان با شدت چنين گفت: شما بايد اسامى غريب‏ها و موافقين و مخالفين اميرالمؤمنين يزيد! را براى من بنويسيد. هر كس چنين كرد با او كارى ندارم، اما هر كس از عرفاء كه چنين اقدامى ننمايد بايد مسؤوليت عرافت‏خود را به عهده بگيرد؛ بدين‏ترتيب كه هيچ مخالفت و شورشى عليه ما در عرافت او نباشد. و اگر چنين نكرد خون و مال او بر ما حلال است و اگر در ميان عرافتى شخصى از مخالفين اميرالمؤمنين (يزيد)! يافت‏شود كه عريف او نامش را براى ما ننوشته باشد، آن عريف را درب خانه‏اش بر دار مى‏آويزيم و آن عرافت را از عطاء و حقوق محروم مى‏نماييم‏». (71)
اين اقدام عبيدالله در استفاده از عرفاء بسيار مؤثر افتاد و يكى از مهمترين موجبات شكست نهضت مسلم را فراهم آورد.
4 - مناكب
مناكب جمع منكب و يكى از مناصب موجود در ميان قبايل بوده است. از بعضى نوشته‏ها چنين برمى‏آيد كه اين منصب بالاتر از عريف بوده و نظارت بر پنج عريف بر عهده صاحب اين منصب بوده است. (72) و منصبى بوده كه در قبايل جاهليت نيز وجود داشته است.
اما بعضى ديگر از نوشته‏ها احداث اين منصب را به‏«زيادبن ابيه‏» براى تسلط و نظارت بيشتر بر كارهاى عرفاء نسبت داده‏اند (73) و بعضى را نيز نظر بر اين است كه گرچه اين منصب در زمان زياد احداث شده است اما سمتى پايين‏تر از عريف بوده و به عنوان معاون آن به حساب مى‏آمده است. (74)
به هر حال هر كدام از نظرهاى فوق را بپذيريم، آنچه مسلم است اين است كه اين منصب در سال 60 هجرى و هنگام نهضت مسلم بن عقيل وجود داشته است اما در ميان نصوص تاريخى به عبارتى كه از آن در اين سال ياد كرده و نقش آن را بيان نموده باشد، برخورد ننموديم.

 

گفتار سوم: نظام اقتصادى حاكم بر كوفه

اين گفتار را طى دو بخش: منابع مالى حكومت كوفه و منابع مالى مردم به بررسى مى‏گذاريم:
1 - منابع مالى حكومت كوفه
منابع مالى حكومت كوفه در زمان مورد بحث از قرار زير بود:
الف: خراج
حكم اوليه سرزمينهايى كه به وسيله جنگ گشوده مى‏شد آن بود كه ميان مقاتلين و جنگجويان سپاه اسلام تقسيم گردد، اما عمر به جهت‏حفظ اين سرمايه براى آيندگان و نيز حفظ روحيه جنگ در ميان مقاتلين با مشورت با صحابه و از جمله حضرت على‏عليه‏السلام دست‏به تقسيم اين سرزمينها نزد بلكه تصميم گرفت كه آنها در دست اهالى باقى بماند و در عوض هر سال مقدارى به عنوان خراج پرداخت نمايند و خراج هر شهر مفتوح به سوى شهر فاتح حمل گردد (75) و بدين‏ترتيب هر ساله خراج شهرهايى مانند آذربايجان، گرگان، كابل، سيستان، انبار و... كه به دست كوفيان فتح شده بود به سوى كوفه حمل مى‏شد و به محل مخصوص كه نام بيت‏المال كوفه را به خود گرفته بود، منتقل مى‏گرديد و حاكم كوفه پس از تامين مايحتاج شهر و مردم و پرداخت عطاء، مازاد آن را به سوى حكومت مركزى مى‏فرستاد. (76)
حضرت على‏عليه‏السلام پس از رسيدن به حكومت، تصميم عمر را تاييد نمود و نظام خراج و عدم تقسيم سرزمينهاى فتح شده را تثبيت كرد.
اين نكته قابل تذكر است كه عمده درآمد حكومت از اين منبع مالى بود.
ب: جزيه
جزيه مالى بود كه افراد غيرمسلمان شهرهاى اسلامى شامل مجوسيان، يهوديان و مسيحيان، سالانه و به صورت سرانه به حكومت پرداخت مى‏كردند كه در آن زمان معمولا ثروتمندان 48 درهم، متوسطين 24 درهم و طبقه پايين‏تر 12 درهم در سال ملزم به پرداخت‏بودند. (77)
با مسلمان شدن بسيارى از اهل ذمه، درآمد حكومت از اين منبع رو به كاهش نهاد اما معاويه براى جبران اين نقيصه، در دوران حكومت‏خود دستور داد تا ايرانيان مقيم عراق، طبق رسوم پيش از اسلام، هر سال در اول بهار و اول پاييز كه به برگزارى مراسم دو عيد نوروز و مهرگان مى‏پردازند، هدايايى به حكومت تحويل نمايند. و از اين راه هر سال 10 ميليون درهم به بيت‏المال عراق سرازير مى‏شد. (78)
ج: غنايم
فتوحات در داخل ايران و كشورهاى همجوار در دوران مورد بحث، هنوز ادامه داشت و بدين‏ترتيب خمس غنايم هم به بيت‏المال منتقل مى‏شد، علاوه بر اين كه اموال مخصوص پادشاهان و امراى دشمن كه به «صوافى‏» مشهور بود، همگى، به خزينه حكومت واريز مى‏شد كه درآمد دولت از صوافى عراق در دوران معاويه در سال تا 50 ميليون درهم رسيده است. (79)
د: گمركات
گرفتن گمرك و عوارض از تجارى كه جنس به داخل كوفه مى‏آوردند از زمان حكومت عمر شروع شد؛ بدين‏ترتيب كه از كفار غيرذمى يك‏دهم و از كفار ذمى يك‏دهم و از مسلمانان يك‏دهم مال‏التجاره را به عنوان ماليات و گمرك مى‏گرفتند كه به اين ماليات اصطلاحا «مكوس‏» گفته مى‏شد. (80)
تا اينجا چنين به دست مى‏آيد كه حكومت كوفه از نظر مالى بسيار قوى بود، بخصوص هنگامى كه فرماندارى كوفه و بصره هر دو به وسيله يك فرد اداره مى‏شد، اين قوت دو چندان مى‏گرديد، زيرا والى در اين هنگام با در اختيار گرفتن بيت‏المال، قدرت اجراى هرگونه شيوه‏اى را داشت؛ چنان كه در زمان زياد و پسرش عبيدالله چنين اتفاقى افتاد به گونه‏اى كه درآمد عراق از خراج در زمان عبيدالله را رقمى حدود 135 ميليون درهم نوشته‏اند (81) و عبيدالله توانست‏با زياد كردن عطاء و دادن رشوه به رؤسا و بزرگان كوفه آنها را به جنگ با امام حسين‏عليه‏السلام ترغيب و تشويق نمايد. چنان كه يكى از اهل كوفه به نام «مجمع بن عبدالله عائدى‏» هنگامى كه در كربلا به امام حسين پيوست چنين جواب داد:
«اما اشراف الناس فقد عظمت رشوتهم و ملئت غرائرهم يستمال و دهم و يستخلص به نصيحتهم فهم الب واحد عليك‏»؛ (82) اما اشراف و بزرگان كوفه، رشوه‏هاى كلانى به آنها پرداخت‏شده است و حكومت جوالهاى آنان را پر نموده تا محبت آنان را به خود جلب نمايد، پس آنها يكپارچه عليه تو جنگ مى‏نمايند.
2 - منابع مالى مردم
به طور كلى طرق درآمد مردم را مى‏توان به دو بخش كسب و كار، دريافت عطاء و رزق از حكومت كوفه تقسيم نمود:
الف: كسب و كار
كسب و كار مردم در آن زمان معمولا زراعت، صناعت، تجارت و يا كارهاى دولتى و حكومتى مانند خدمت در شرطه بود.
به نظر مى‏رسد با توجه به وابستگى شديد مردم به عطاء و حقوق حكومتى، مردم عرب كوفه كمتر به كسب و كار مى‏پرداختند، به طورى كه گفته شده است: اكثر حرفه‏هاى كوفه را موالى بر عهده داشتند و اصولا عربها اشتغال به حرفه و صنعت را لايق شان خود نمى‏دانستند. (83)
ب: عطاء و رزق
عطاء مقدار پرداخت نقدى بود كه از سوى حكومت كوفه، يكجا يا طى چند مرتبه، سالانه به مردم مقاتل اين شهر پرداخت مى‏شد، چنان كه «رزق‏» كمكهاى جنسى مانند خرما، گندم، جو، روغن و... بود كه هر ماه به صورت بلاعوض به آنان تحويل مى‏شد.
نظام عطاء و رزق به وسيله عمربن خطاب بنيانگذارى شد؛ بدين‏ترتيب كه عمر براى برپا داشتن يك لشگر هميشه آماده و به منظور جلوگيرى از اشتغال سربازان به كار ديگر، براى آنان حقوقى ساليانه تعيين نمود كه ملاكهاى خاصى مانند صحابى بودن، دفعات شركت در جنگها و... را در آن مد نظر داشت. اين حقوق ساليانه كه عمدتا از فتوحات و خراج سرزمينهاى تازه گشوده شده تامين مى‏گشت، به تناسب افراد، مبلغى بين 300 تا 2000 درهم در سال را شامل مى‏گشت (84) كه مقدار حداكثر آن به نام «شرف العطاء» ناميده مى‏شد و به افراد داراى ويژگيهاى برجسته مانند شجاعت و رشادت فراوان، پرداخت مى‏گرديد. (85)
حضرت على‏عليه‏السلام پس از رسيدن به حكومت، اصل نظام عطاء را تصويب كرد اما ويژگيها و ملاكهاى عمر در پرداختهاى متفاوت را الغا كرد و مساوات كامل در عطاء را برقرار نمود كه اين امر نارضايتى‏هاى فراوان را سبب شد. (86)
يكى ديگر از ويژگيهاى پرداخت عطاء، در زمان حضرت على‏عليه‏السلام آن بود كه به محض وصول مال به بيت‏المال حضرت‏عليه‏السلام به تقسيم آن اقدام مى‏نمود و نمى‏گذاشت اموال در بيت‏المال انباشته گردد؛ چنان كه نقل شده است پس از تقسيم سه نوبت عطاء، مال فراوانى از اصفهان رسيد و حضرت‏عليه‏السلام از مردم و رؤساى اسباع خواست تا چهارمين عطاء خود را تحويل بگيرند. (87)
سومين ويژگى اين عطاء، در زمان آن حضرت‏عليه‏السلام آن بودكه حضرت‏عليه‏السلام حتى به مخالفان خود مانند خوارج مادامى كه اقدام عملى عليه حكومت اسلامى ننموده بودند اين حقوق را پرداخت مى‏كرد. (88)
اما در زمان حكومت معاويه، اين نظام پرداخت‏به‏كلى از ميان برداشته شد و دوباره نظام طبقاتى عطاء برقرار گرديد ولى اين بار ملاكهاى فضيلت و سابقه در اسلام و شركت در جنگها لحاظ نگرديد؛ بلكه ميزان تقرب به دستگاه اموى و مقدار سرسپردگى به حكومت ملاك قرار گرفت. (89) عطاء موالى حذف شد و تنها معاويه در برهه‏اى از زمان دستور پرداخت 15 درهم در سال به آنان را صادر نمود كه آن هم پرداخت نگرديد (90) و لذا موالى ناچار به ارتزاق از كار و تلاش خود شدند.
در اين زمان مردم وابستگى شديدى به عطاء و رزق داشتند و حكومت نيز از اين نقطه ضعف به خوبى آگاه بود و به عنوان دستاويزى مهم از آن استفاده مى‏كرد.
مخالفان حكومت كه عمدتا شيعيان بودند تهديد به قطع عطاء مى‏گرديدند؛ چنان كه ديديم عبيدالله عرافت‏هايى را كه در آنها شخص مخالفى وجود داشت، تهديد به قطع عطاء نمود.
هنگامى كه مسلم بن عقيل‏عليه‏السلام به همراه سپاه خود قصر عبيدالله بن زياد را محاصره نمود و او را در فشار قرار داد يكى از شگردهاى موفق عبيدالله تشويق مردم و اطرافيان مسلم به ازدياد عطاء در صورت پراكنده شدن و نيز تهديد به قطع عطاء در صورت ادامه شورش بود كه اين شگرد باعث پراكنده شدن سريع اطرافيان مسلم گرديد؛ (91) چنان كه با همين شيوه؛ يعنى ازدياد عطاء، توانست لشگر عظيمى از مردم كوفه را كه دلهايشان با امام حسين‏عليه‏السلام بود، عليه آن حضرت وارد جنگ نمايد. (92)
در روز عاشورا، هنگامى كه امام حسين‏عليه‏السلام قصد اتمام حجت نسبت‏به كوفيان را داشت آنها با به راه انداختن سروصدا، سعى در ممانعت از سخنرانى آن حضرت‏عليه‏السلام مى‏كردند، بالاخره امام‏عليه‏السلام رشته كلام را در دست گرفت و با اشاره به مساله عطاء، آن را به عنوان يكى از علل عصيان كوفيان نسبت‏به خود برشمرد؛ سخنان آن حضرت‏عليه‏السلام چنين است:
«و كلكم عاص لامرى غير مستمع لقولى، قد انخزلت عطياتكم من الحرام و ملئت‏بطونكم من الحرام فطبع على قلوبكم‏»؛ (93) همه شما عصيان مرا ورزيديد و به سخنان من گوش فرا نمى‏دهيد (بايد چنين باشد چرا كه) عطاهاى شما از مال حرام فراهم آمده و شكمهايتان از حرام انباشته گرديده، پس باعث مهر خوردن قلبهايتان شده است.
شايد بتوان گفت اگر جناب مسلم طى حدود سه ماه اقامت در كوفه (از 15 رمضان تا 8 ذى‏حجه سال 60 هجرى) مى‏توانست‏بيت‏المال كوفه را در اختيار گيرد و از آن به نفع خود استفاده نمايد، پيروزى او تضمين مى‏شد؛ چنان كه در سال‏66 هجرى، مختار با تصرف بيت‏المال و تقسيم كردن‏9 ميليون درهم موجود در آن بين يارانش، توانست‏بر كوفه مسلط شود. (94)
اما نهضت امام حسين‏عليه‏السلام نهضتى نبود كه بخواهد با زور و پول به پيروزى برسد، چرا كه مردمى كه با درهم گرد هم آيند، در هنگام به خطر افتادن منافعشان صحنه را ترك خواهند كرد همچنان كه در مورد مختار چنين شد و او را در مقابله با دشمنش، مصعب تنها گذاشتند.
 

پى‏نوشتها

1- طبرى، محمدبن جرير، تاريخ طبرى، بيروت، موسسة الاعلمى للمطبوعات،3/145.
2- حموى، ياقوت، معجم‏البلدان، بيروت، دار احياء التراث العربى،1399 ق، 4/491.
3- تاريخ طبرى،3/243.
4- همان، 4/49.
5- مسعودى، على‏بن حسين، مروج الذهب و معادن الجوهر، تحقيق محمد محى‏الدين عبدالحميد، بيروت، دارالمعرفة، 2/385.
6- دينورى، عبدالله‏بن مسلم بن قتيبه، الامامة و السياسة، تحقيق على شيرى، چاپ اول، قم، منشورات شريف رضى، 1371، 1/185.
7- شريف القرشى، باقر، حياة الامام الحسين بن على‏عليه‏السلام، چاپ دوم: قم، دارالكتب العلمية،1397 ق، 2/178 به نقل از تاريخ الشعوب الاسلامية، 1/147.
8- بلاذرى، ابوالحسن، فتوح البلدان، تعليق رضوان محمد رضوان، بيروت، دارالكتب العلمية، 1398 ق، /345.
9- معجم‏البلدان، 4/491.
10- تاريخ طبرى، 4/494؛ مجلسى، محمدباقر، بحارالانوار، تصحيح محمدباقر بهبودى، تهران، المكتبة الاسلامية، 44/337.
11- بحارالانوار، 44/334.
12- همان،337.
13- همان، 68.
14- همان، 45/4.
15- دينورى، ابوحنيفه احمدبن داود، الاخبار الطوال، تحقيق عبدالمنعم عامر، چاپ اول، قاهره، داراحياء الكتب العربية، 1968م /305.
16- زيدى، محمدحسين، الحياة الاجتماعية و الاقتصادية فى الكوفة فى القرن الاول الهجرى، بغداد، جامعة بغداد، 1970 م /42.
17- جرجى زيدان، تاريخ التمدن الاسلامى، بيروت، منشورات دار مكتبة الحياة، 4/338.
18- الحياة الاجتماعية، 42.
19- حياة الامام الحسين‏عليه‏السلام، 2/438.
20- فتوح‏البلدان، /279.
21- جنابى، كاظم، تخطيط مدينة الكوفه عن المصادر التاريخية و الاثرية، مقدمه احمد فكرى، چاپ اول، بغداد، مجمع العلمى العراقى،1386ق، ص‏42 به بعد.
22- الاخبار الطوال، /288.
23- تاريخ التمدن الاسلامى، 4/370.
24- فتوح‏البلدان،279.
25- تاريخ التمدن الاسلامى، 4/371.
26- تخطيط مدينة الكوفه،26.
27- همان،43؛ حياة الامام الحسين‏عليه‏السلام، 2/438.
28- حياة الامام الحسين‏عليه‏السلام، 2/441 به بعد.
29- تاريخ طبرى، 4/261.
30- همان، 294.
31- براى اطلاع بيشتر مراجعه شود به الف): الدوافع الذاتية لانصار الحسين‏عليه‏السلام، محمد على عابدين، چاپ دوم: قم، دارالكتاب الاسلامى، 1982م. ب) زندگانى سفير حسين‏عليه‏السلام مسلم بن عقيل، محمدعلى عابدين، ترجمه سيد حسن اسلامى، چاپ اول: قم، دفتر انتشارات اسلامى، 1372.
32- مقرم، عبدالرزاق موسوى، مقتل الحسين، چاپ پنجم[قم]، دارالكتاب الاسلامى،1399ق، ص‏149، و حياة الامام الحسين،3/441.
33- تاريخ طبرى، 4/132؛ ضيف، شوقى، تاريخ الادب العربى، العصر الاسلامى، چاپ سوم، قاهره، دارالمعارف مصر، 1963م، 2/186.
34- مسكويه رازى، ابوعلى، تجارب الامم، تحقيق ابوالقاسم امامى، چاپ اول، تهران، دار سروش للطباعة و النشر،1366 ش، 2/57.
35- تاريخ طبرى،3/243.
36- تجارب‏الامم، 2/15.
37- مروج‏الذهب، 2/405.
38- زكى صفوت، احمد، جمهرة خطب العرب فى عصور العربية الزاهر، چاپ دوم: مصر، مطبعة الحلبى، 1385 ق، 1/420 به بعد.
39- تاريخ طبرى،3/513.
40- همان، 545.
41- همان، 4/59؛ مروج الذهب، 2/385.
42- تاريخ طبرى، 4/277.
43- محمود شريفى و ديگران. (معهد تحقيقات باقرالعلوم وابسته به سازمان تبليغات اسلامى) موسوعة كلمات الامام الحسين‏عليه‏السلام، چاپ اول: قم، دارالمعروف، 1415ق، ص‏373.
44- تاريخ طبرى، 4/558 به بعد.
45- حياة الامام الحسين‏عليه‏السلام، 2/420 به بعد.
46- الاخبار الطوال، 221.
47- بحارالانوار، 44/334.
48- تجارب الامم، 2/59.
49- الاخبار الطوال،229.
50- تاريخ طبرى، 4/323.
51- عمر فوزى، فاروق، تاريخ العراق فى عصور الخلافة العربية الاسلامية، چاپ اول: بغداد، مكتبة النهضة، 1988م، ص‏21؛ و الحياة الاجتماعية و الاقتصاديه، ص 221 به بعد.
52- براقى نجفى، سيدحسين بن احمد، تاريخ الكوفه، تحقيق سيد محمد صادق بحرالعلوم چاپ چهارم: بيروت، دارالاضواء،1407 ق، ص‏242.
53- مراجعه شود به تاريخ طبرى، ج‏4، ذيل حوادث سالهاى مذكور در متن.
54- تاريخ طبرى، 4/128 به بعد.
55- تخطيط مدينة الكوفه، ص‏62.
56- تاريخ طبرى، 4/215.
57- همان، 258.
58- حياة الامام الحسين‏عليه‏السلام، 2/416.
59- مراجعه شود به: الف) تاريخ طبرى‏3/151؛ ب) الحياة الاجتماعية و الاقتصادية فى الكوفة، ص‏48؛ ج) كوفه، پيدايش شهر اسلامى، هشام جعيط، ترجمه ابوالحسن سروقد مقدم، چاپ اول: مشهد، بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، 1372، ص‏262 به بعد و...
60- جاسم الجنابى، خالد، تنظيمات جيش العربى الاسلامى فى العصر الاموى، بغداد، دار شؤون الثقافة العامة، ص‏223.
61- تاريخ طبرى، 4/199.
62- همان، 275.
63- تاريخ الكوفة،297.
64- تاريخ طبرى، 4/285.
65- ابن‏منظور، لسان العرب، تعليق على شيرى، چاپ اول: بيروت، داراحياء التراث العربى، 1408 ق،9/154.
66- تاريخ التمدن الاسلامى، 1/176.
67- تاريخ طبرى،3/152.
68- براى اطلاع بيشتر از ويژگيهاى نظام عطاى عمر مراجعه شود به: تاريخ طبرى،3/108.
69- تنظيمات الجيش العربى الاسلامى،223 و الحياة الاجتماعية و الاقتصادية فى الكوفة،49 به بعد.
70- همان.
71- تاريخ طبرى، 4/267.
72- تاريخ التمدن الاسلامى، 1/176.
73- تنظيمات الجيش العربى الاسلامى،223 به نقل از الاوائل ابى‏هلال عسكرى.
74- الحياة الاجتماعية و الاقتصادية فى الكوفه، 54 به نقل از العقدالفريد، 5/8.
75- تنظيمات الجيش العربى الاسلامى،86 به بعد.
76- الحياة الاجتماعية و الاقتصادية فى الكوفة،219.
77- همان.
78- همان، 222.
79- همان.
80- همان، 220.
81- اجتهادى، ابوالقاسم، بررسى وضع مالى و ماليه مسلمين از آغاز تا پايان دوران اموى، چاپ اول،: تهران، انتشارات سروش،1363، ص‏137.
82- تاريخ طبرى، 4/306.
83- الحياة الاجتماعية و الاقتصادية، 82.
84- تاريخ طبرى،3/108؛ فتوح‏البلدان، 438.
85- الحياة الاجتماعية، 240؛ تنظيمات الجيش العربى، 98.
86- نهج‏البلاغة، فيض‏الاسلام، خطبه‏126.
87- مروج‏الذهب، 2/421.
88- تاريخ طبرى، 4/53.
89- تنظيمات الجيش العربى، 92.
90- الحياة الاجتماعية...،87.
91- تاريخ طبرى، 4/277.
92- حياة الامام الحسين‏عليه‏السلام، 2/453.
93- موسوعة كلمات الامام الحسين‏عليه‏السلام، 422.
94- تجارب الامم، 2/138.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/09;ساعت ;  توسط قهرماني;  | 

--- ---
اللهي من لي غيرك
http://vadod-ghah.blogfa.com
با صلوات براي سلامتي وجود نازنين امام زمان(ع)و تعجيل در فرجش --- مدير وبلاك قهـــــــرمــاني